از شکست تا احیای ملت ها

کتاب: از شکست تا احیای ملت ها
حاصل کوشش شبانه روزی برای احیای ملتی است که در طول 150 سال در حال نسل کشی و نابودی قرار دارد.
شاید اگر  از این مردم یا جامعه نبودم چندان وقت خود را صرف این قیل وقال ها نمی کردم. اما رنج ومصیبت مردمی که من هم درمیان شان قراردارم قابل فراموش کردن نیست. ازاین رو، امکان ندارد که که در طول شبانه روزی بی دغدغه وبی خیال باشیم.
مردم هزاره که بدون هیچ گناهی در طول 150 سال از زمان عبد الرحمن تا کنون در معرض نسل کشی، سلاخی، قتل عام، کوج های اجباری و غصب زمین ها ودارایی های خود قرار دارند، حتا زنان وکودکان شان هم در معرض قتل عام قرار دارند خواب راحت را از چشم اعضای این جامعه در خطر می برد.
برای گفت وگو دراین زمینه کتابی را فراهم کرده ام که فصل هایی از آن را برای خواندن در اختیار ملت های شکست خورده و بخصوص مردم هزاره قرار می دهم تا شاید برای احیای مجدد و رسیدن به جامعه مرفه وامن سود مند شود.

مطالعه کتاب را از مقدمه آغاز می کنیم:

مقدمه کتاب: از شکست تا احیای ملت ها

مقدمه کتاب

تاریخ ملت‌ها تنها تاریخ پیروزی‌ها، تأسیس دولت‌ها، گسترش قدرت و شکوفایی تمدن‌ها نیست. در کنار این روایت‌های باشکوه، تاریخ دیگری نیز جریان دارد: تاریخ ملت‌هایی که شکست خورده‌اند، سرزمین یا قدرت سیاسی خود را از دست داده‌اند، جمعیتشان قتل‌عام یا آواره شده، نهادهایشان فروپاشیده، منابعشان مصادره شده و زبان، فرهنگ و هویت آنان زیر فشار قرار گرفته است.

سرنوشت این ملت‌ها یکسان نبوده است. برخی در گذر زمان چنان در جوامع دیگر مستحیل شده‌اند که بخش مهمی از هویت تاریخی آنان از میان رفته است. برخی موجودیت جمعیتی و فرهنگی خود را حفظ کرده‌اند، اما نسل‌های متوالی در وضعیت ضعف، پراکندگی، محرومیت و حاشیه‌نشینی باقی مانده‌اند. در مقابل، ملت‌هایی نیز وجود داشته‌اند که پس از دوره‌هایی طولانی از سرکوب، پراکندگی یا فروپاشی، توانسته‌اند بار دیگر سرمایه انسانی تولید کنند، نهاد بسازند، منابع اقتصادی فراهم آورند، قدرت اجتماعی و سیاسی به دست آورند و به کنشگرانی مؤثر در تعیین آینده خویش تبدیل شوند.

همین تفاوت، مسئله اصلی این کتاب را پدید می‌آورد:

چرا برخی ملت‌ها پس از شکست‌های تاریخی از مرحله بقا عبور می‌کنند و به سوی احیا حرکت می‌نمایند، در حالی که برخی دیگر برای دوره‌های طولانی در وضعیت ضعف و ناتوانی باقی می‌مانند؟

پاسخ به این پرسش را نمی‌توان در یک عامل جست‌وجو کرد. شدت فاجعه، هر اندازه بزرگ باشد، به‌تنهایی سرنوشت نهایی یک ملت را تعیین نمی‌کند. همان‌گونه که برخورداری از جمعیت فراوان، سرزمین، منابع طبیعی، رهبر سیاسی، حمایت خارجی یا حتی دولت مستقل نیز به خودی خود تضمین‌کننده احیا نیست. تجربه تاریخی نمایان می‌ کند که مجموعه‌ای از عوامل انسانی، فرهنگی، نهادی، اقتصادی، سیاسی و بین‌المللی در کنار یکدیگر عمل می‌کنند و نتیجه نهایی بیش از آن که محصول یک علت منفرد باشد، حاصل رابطه و تعامل میان این ظرفیت‌هاست.

از همین رو، کتاب حاضر میان سه وضعیت اساسی تمایز می‌گذارد: شکست، بقا و احیا.

شکست تاریخی پایان قطعی حیات یک ملت نیست. حتی پس از شدیدترین فاجعه‌ها ممکن است عناصری باقی بمانند که در نگاه نخست کوچک و کم‌اهمیت به نظر برسند: خانواده‌ای که زبان و خاطره تاریخی را به نسل بعد منتقل می‌کند؛ مدرسه‌ای که نسل تازه‌ای را آموزش می‌دهد؛ نویسنده‌ای که تاریخ فراموش‌شده را ثبت می‌کند؛ نهادی فرهنگی یا دینی که پیوند اجتماعی را حفظ می‌نماید؛ مهاجرانی که ارتباط خود را با جامعه مبدأ از دست نمی‌دهند؛ یا نسلی که حاضر نیست شکست گذشتگان را به سرنوشت دائمی خویش تبدیل کند.

این عناصر می‌توانند «سرمایه‌های بقا» باشند؛ اما بقا هنوز احیا نیست.

جامعه‌ای ممکن است هویت و حافظه خویش را برای سده‌ها حفظ کند، ولی فاقد سازمان، نهاد، منابع اقتصادی، امنیت، قدرت سیاسی و توان تأثیرگذاری بر تصمیم‌هایی باشد که آینده آن را تعیین می‌کنند. احیا زمانی آغاز می‌شود که سرمایه‌های بقا به ظرفیت‌های فعال تبدیل شوند: حافظه به آگاهی تاریخی، هویت به اعتماد و کرامت جمعی، آموزش به سرمایه انسانی، افراد پراکنده به سازمان، سازمان به نهاد، منابع به توان اقتصادی و مطالبات به قدرت مؤثر و مشروع برای مشارکت در ساختن آینده.

بنابراین، مقصود از احیا بازگشت ساده به گذشته نیست. تاریخ را نمی‌توان به نقطه پیش از فاجعه بازگرداند و بسیاری از خسارت‌های تاریخی اساساً جبران‌ناپذیرند. انسان‌های کشته‌شده بازنمی‌گردند، نسل‌های ازدست‌رفته دوباره زندگی نمی‌کنند و ساختارهای اجتماعی نابودشده همیشه قابل بازسازی به شکل سابق نیستند.

احیا در معنای مورد نظر این کتاب، فرایند بازسازی ظرفیت‌های انسانی، فرهنگی، اجتماعی، نهادی، اقتصادی، حقوقی و سیاسی یک ملت است؛ به‌گونه‌ای که بتواند موجودیت خویش را پایدار سازد و در تعیین آینده خود به کنشگری مؤثر تبدیل شود.

این تعریف آگاهانه احیا را با تشکیل دولت مستقل مترادف نمی‌سازد. دولت می‌تواند یکی از مهم‌ترین ابزارهای اعمال اراده جمعی باشد، اما تنها معیار احیا نیست. جامعه‌ای ممکن است بدون دولت مستقل از حقوق تضمین‌شده، نهادهای پایدار، اقتصاد توانمند و مشارکت سیاسی مؤثر برخوردار باشد؛ همان‌گونه که وجود یک دولت رسمی نیز الزاماً مانع فروپاشی نهادی، وابستگی، استبداد یا ضعف اجتماعی نمی‌شود.

هدف این کتاب نگارش تاریخ جامع ملت‌های آسیب‌دیده جهان نیست. چنین کاری هم از ظرفیت یک اثر واحد فراتر است و هم برای مقصود این پژوهش ضرورت ندارد. نمونه‌های تاریخی در اینجا به‌عنوان میدان آزمون پرسش‌های نظری انتخاب شده‌اند.

تجربه بردگی و استعمار در آفریقا، سرنوشت مردمان بومی آمریکای شمالی و استرالیا، تجربه یهودیان و ارمنیان، و وضعیت کردها و هزاره‌ها، با وجود تفاوت‌های عمیق تاریخی، حقوقی، جغرافیایی و سیاسی، هر یک بخشی از مسئله را روشن می‌کنند. این نمونه‌ها برای رتبه‌بندی رنج ملت‌ها یا یکسان‌سازی تجربه‌های آنان انتخاب نشده‌اند، بلکه برای پاسخ به پرسش‌های مشخص پژوهش به کار می‌روند.

در برابر هر تجربه تاریخی باید پرسید:

چه چیزی از دست رفت؟ چه چیزی باقی ماند؟ چه عواملی مانع نابودی کامل شد؟

چه ظرفیت‌هایی امکان بازسازی را فراهم کردند؟ چه موانعی احیا را متوقف یا کند ساختند؟

و سرانجام، چه درس یا قاعده‌ای را می‌توان، با رعایت تفاوت‌های تاریخی، از آن تجربه استخراج کرد؟

روش اصلی پژوهش، تاریخی ـ تطبیقی است. مقایسه در اینجا به معنای یکسان دانستن ملت‌ها و فاجعه‌های آنان نیست. نسل‌کشی با استعمار یکسان نیست؛ بردگی با تبعیض ساختاری تفاوت دارد؛ از دست دادن دولت با از دست دادن سرزمین یکی نیست؛ و جامعه‌ای برخوردار از دیاسپورای نیرومند را نمی‌توان بدون توجه به شرایط خاص آن با جامعه‌ای دیگر مقایسه کرد.

مطالعه تطبیقی زمانی ارزش علمی دارد که علاوه بر کشف شباهت‌ها، تفاوت‌ها را نیز جدی بگیرد.

این احتیاط درباره بررسی عوامل داخلی شکست نیز ضروری است. ضعف نهادها، چندپارگی داخلی، ناتوانی رهبری، عقب‌ماندگی آموزشی، وابستگی اقتصادی یا خطاهای نخبگان ممکن است در افزایش آسیب‌پذیری یک ملت نقش داشته باشند؛ اما توضیح این عوامل هرگز به معنای توجیه تجاوز، استعمار، نسل‌کشی، بردگی، قتل‌عام یا اخراج اجباری نیست.

میان دو پرسش باید مرزی روشن باقی بماند: چه کسی مسئول ظلم است؟ و چه عواملی جامعه را در برابر آن آسیب‌پذیر کرده‌اند؟

پاسخ به پرسش دوم مسئولیت عامل ظلم را از میان نمی‌برد؛ اما می‌تواند برای جلوگیری از تکرار شکست ضروری باشد. جامعه‌ای که از شناخت ضعف‌های گذشته خود پرهیز کند، بخشی از امکان یادگیری تاریخی را از دست می‌دهد. در مقابل، جامعه‌ای که همه مسئولیت را متوجه خویش سازد، ممکن است به جای آسیب‌شناسی علمی به فرهنگ سرزنش قربانی گرفتار شود.

پژوهش حاضر از هر دو افراط فاصله می‌گیرد.

فرضیه آغازین کتاب آن است که شدت شکست به‌تنهایی سرنوشت نهایی ملت‌ها را تعیین نمی‌کند؛ آنچه اهمیت اساسی دارد توانایی حفظ سرمایه‌های بقا و تبدیل آن ها به سرمایه انسانی، سازمان، نهاد، منابع، شبکه، قدرت تصمیم‌گیری و ظرفیت پایدار برای کنش جمعی است.

این فرضیه حکم قطعی پژوهش نیست. مطالعات تاریخی باید آن را آزمایش کنند. ممکن است برخی عوامل که در آغاز تعیین‌کننده به نظر می‌رسند در مقایسه تاریخی اهمیت کمتری پیدا کنند و عواملی که در نگاه نخست فرعی تصور می‌شوند ــ مانند استمرار نهادهای کوچک، کیفیت آموزش، اعتماد اجتماعی یا شبکه‌های مهاجران ــ نقشی بنیادی‌تر نشان دهند.

ازاین‌رو، این کتاب نمی‌خواهد نخست نظریه‌ای قطعی بسازد و سپس تاریخ را برای اثبات آن انتخاب کند. مسیر پژوهش برعکس است: شکست‌ها بررسی می‌شوند، سرمایه‌های بقا شناخته می‌شوند، نمونه‌های تاریخی با یکدیگر مقایسه می‌گردند، عوامل بازسازی و موانع آن سنجیده می‌شوند و سپس در پایان می‌توان پرسید آیا از میان این تجربه‌های متفاوت، مجموعه‌ای از قواعد یا اصول نسبتاً پایدار برای احیای ملت‌ها قابل استخراج است یا خیر.

در این مسیر، یک محدودیت اخلاقی نیز از آغاز باید روشن باشد.

احیای یک ملت نمی‌تواند به معنای انتقام تاریخی، برتری‌طلبی، مجازات جمعی، اخراج دیگران یا سلب حقوق انسان‌های بی‌گناه باشد. ملتی که خود قربانی بی‌عدالتی بوده است، از رنج تاریخی خویش حقی برای بی‌عدالتی نسبت به دیگران به دست نمی‌آورد. احیای مشروع باید با کرامت انسان، عدالت و حقوق دیگر ملت‌ها و جوامع سازگار باشد.

بنابراین، مسئله این کتاب فقط آن نیست که ملت‌ها چگونه قدرت از دست‌رفته را بازسازی می‌کنند؛ بلکه این نیز هست که چگونه می‌توان قدرتی پایدار، مشروع و مسئولانه ساخت.

سرانجام، ساختار کتاب نیز نه حصاری بسته، بلکه نتیجه مسیر پژوهش است. فصل‌های نخست ماهیت و علل شکست را بررسی می‌کنند؛ سپس مسئله بقا و سرمایه‌هایی که مانع نابودی کامل ملت‌ها می‌شوند مطالعه می‌شود؛ تجربه‌های تاریخی متفاوت در برابر این پرسش‌ها قرار می‌گیرند؛ و پس از آن، مباحث مربوط به حافظه، هویت، آموزش، سرمایه انسانی، سازمان، نهاد، اقتصاد، دیاسپورا، حقوق، قدرت سیاسی و فرصت‌های تاریخی بررسی می‌شوند.

هدف نهایی آن است که از میان این مجموعه پراکنده عوامل، رابطه‌ای قابل دفاع کشف شود.

آیا احیا دارای مراحلی قابل تشخیص است؟

آیا بعضی عوامل شرط لازم‌اند و برخی تنها نقش تسهیل‌کننده دارند؟

آیا ضعف یک حلقه می‌تواند دیگر ظرفیت‌ها را بی‌اثر سازد؟

آیا عوامل احیا یکدیگر را تقویت می‌کنند؟

و مهم‌تر از همه، چگونه می‌توان از شناخت گذشته به برنامه‌ای برای ساختن آینده رسید؟

در پس همه این پرسش‌ها، پرسشی انسانی‌تر قرار دارد:

آیا ملتی که بخش بزرگی از قدرت، سرزمین، جمعیت، نهادها یا اعتماد به خویش را از دست داده است، محکوم است برای همیشه در سایه شکست زندگی کند؟

تاریخ پاسخ واحدی نداده است. برخی ملت‌ها از صحنه تاریخ ناپدید شده‌اند؛ برخی باقی مانده‌اند اما از مرحله بقا فراتر نرفته‌اند؛ و برخی دیگر، پس از دهه‌ها یا حتی سده‌ها ضعف و پراکندگی، توانسته‌اند منابع تازه‌ای برای بازسازی خویش ایجاد کنند.

همین تفاوت نتیجه می دهد که شکست را نباید آخرین حکم تاریخ دانست.

شکست ممکن است نقطه آغاز فرایندی طولانی از فروپاشی باشد؛ اما در شرایطی دیگر می‌تواند آغاز پرسش، یادگیری، بازسازی و شکل‌گیری ظرفیتی تازه برای آینده گردد.

این کتاب در جست‌وجوی شناخت همین مسیر است:

مسیر تبدیل رنج به حافظه، حافظه به آگاهی، آگاهی به توانایی، پراکندگی به سازمان، سازمان به نهاد و بقا به قدرت ساختن آینده.

علی محقق نسب = پاریس – 2025



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



خبرهای مرتبط