شکست وتجربه ملت ها را مقایسه کنید

ادامه فصل سوم – از کتاب: از شکست تا احیای ملت ها

علی محقق نسب

 

گفتار ششم: مقایسه دو تجربه – ملت های افریقا و بومیان آمریکا و….

۱. شباهت‌ها

با وجود تفاوت‌های فراوان، تجربه آفریقا و مردمان بومی چند نقطه مشترک دارد.

در هر دو، قدرت خارجی توانست در بخش‌هایی از تاریخ بر سرزمین، منابع و تصمیم‌گیری اثر تعیین‌کننده بگذارد.

در هر دو، خسارت فقط سیاسی نبود؛ جمعیت، اقتصاد، فرهنگ، آموزش و ساختار اجتماعی نیز تحت تأثیر قرار گرفتند.

در هر دو، پیامدهای تاریخی پس از پایان رسمی بخشی از سیاست‌های استعماری ادامه یافتند.

و در هر دو، جامعه تحت سلطه صرفاً قربانی منفعل باقی نماند؛ مقاومت، حفظ هویت، بازسازی فرهنگی، جنبش سیاسی و مطالبه حقوق نیز بخشی از تاریخ بوده‌اند.

۲. تفاوت‌ها

اما تفاوت‌ها نیز برای نظریه احیا به همان اندازه مهم‌اند.

بخش بزرگی از کشورهای آفریقایی توانستند در قرن بیستم به دولت‌های مستقل تبدیل شوند. مسئله اصلی پس از آن، در بسیاری موارد ساخت ظرفیت دولت، توسعه، نهادسازی و مدیریت میراث استعمار بود.

بسیاری از مردمان بومی، در مقابل، درون دولت‌هایی زندگی می‌کنند که جمعیت مهاجر یا ساختار سیاسی پس از استعمار در آن ها تثبیت شده است. در اینجا مسئله احیا بیشتر می‌تواند حول حقوق سرزمینی، خودگردانی، زبان، فرهنگ، جبران و مشارکت مؤثر در تصمیم‌گیری شکل گیرد.

بنابراین، یک مدل احیا نمی‌تواند هدف سیاسی واحدی برای همه ملت‌های آسیب‌دیده تعیین کند.

اصل باید ظرفیت تعیین آینده باشد؛ شکل حقوقی و سیاسی آن تابع شرایط هر جامعه است.

 

گفتار هفتم: قواعد قابل استخراج

۱. قاعده نخست: شکست را با نتیجه نهایی آن اشتباه نگیریم

وضعیت کنونی یک ملت لزوماً ویژگی ذاتی آن نیست. برای فهم ضعف باید مسیر تاریخی تولید آن را شناخت.

۲. قاعده دوم: خسارت جمعیتی فقط عدد نیست

نابودی یا جابه‌جایی انسان‌ها به معنای از دست رفتن خانواده، دانش، نیروی کار، حافظه و شبکه اجتماعی نیز هست.

۳. قاعده سوم: سرزمین مجموعه‌ای از ظرفیت‌هاست

از دست دادن سرزمین ممکن است هم‌زمان اقتصاد، فرهنگ، امنیت، شبکه اجتماعی و قدرت سیاسی را تضعیف کند.

۴. قاعده چهارم: خانواده و زبان خطوط دفاعی بقا هستند

هنگامی که نهادهای رسمی از میان می‌روند، انتقال بین‌نسلی می‌تواند مانع گسست کامل شود.

۵. قاعده پنجم: استقلال رسمی با احیای کامل یکسان نیست

حاکمیت سیاسی بدون سرمایه انسانی، اقتصاد و نهاد پایدار ممکن است نتواند تمام آثار شکست تاریخی را برطرف کند.

۶. قاعده ششم: حقیقت می‌تواند به ظرفیت تبدیل شود

ثبت رنج تاریخی فقط برای یادبود گذشته نیست. اگر حافظه به سند، شناخت، مطالبه حقوقی و اصلاح نهادی تبدیل شود، می‌تواند بخشی از فرایند احیا گردد.

۷. قاعده هفتم: احیا شکل واحد ندارد

برای یک ملت ممکن است استقلال سیاسی مسئله اصلی باشد؛ برای دیگری خودگردانی، حقوق سرزمینی، مشارکت مؤثر، احیای زبان یا ترکیبی از این موارد.

معیار بنیادی آن است که جامعه تا چه اندازه توان حفظ موجودیت و مشارکت مؤثر در تعیین آینده خود را بازیافته است.

جمع‌بندی فصل

تجربه آفریقا و مردمان بومی نشان می‌دهد که شکست تاریخی می‌تواند بسیار عمیق‌تر از تغییر حکومت باشد. بردگی می‌تواند انسان را از جامعه جدا کند؛ استعمار می‌تواند ساختار قدرت و اقتصاد را تغییر دهد؛ تصرف سرزمین می‌تواند پایه‌های مادی و فرهنگی زندگی جمعی را تضعیف کند؛ و همانندسازی اجباری می‌تواند انتقال هویت میان نسل‌ها را هدف قرار دهد.

اما این تجربه‌ها نتیجه دیگری نیز دارند: شدت شکست به‌تنهایی پایان تاریخ یک ملت را تعیین نمی‌کند.

خانواده، زبان، حافظه، فرهنگ و شبکه اجتماعی می‌توانند در شرایطی بسیار دشوار استمرار پیدا کنند. در مرحله بعد، همین سرمایه‌های بقا ممکن است به آموزش، سازمان، جنبش حقوقی، نهاد سیاسی و مطالبه بازیابی حقوق تبدیل شوند.

بااین‌حال، مقایسه آفریقا و مردمان بومی یک هشدار مهم نیز دربردارد: راه خروج از شکست برای همه یکسان نیست. استقلال سیاسی در یک تجربه ممکن است نقطه عطف باشد، در حالی که در تجربه‌ای دیگر احیا از مسیر حقوق سرزمینی، خودگردانی، احیای زبان و بازسازی نهادهای بومی دنبال شود.

بنابراین، نظریه احیا باید اصول مشترک را بدون تحمیل نتایج یکسان استخراج کند.

فصل بعد این آزمون را در دو تجربه تاریخی متفاوت ادامه می‌دهد: ملت‌هایی که با کشتار، پراکندگی و از دست دادن یا تضعیف شدید سرزمین تاریخی روبه‌رو شدند، اما حافظه، نهاد و شبکه‌های فرامرزی در استمرار آنان نقشی اساسی یافت.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



خبرهای مرتبط