تاریخ سیاسی عاشورا – جلسه پنجم

 

 

 

جلسه پنجم

ورود به کربلا، سرزمینی که نماد تاریخی مقاومت مکتب تشیع گردید.

آیت الله علی محقق نسب

 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله و أصحابه اجمعین.

خداوند متعال در قرآن کریم می‌فرماید:

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ»

در میان مؤمنان مردانی هستند که بر عهدی که با خدا بسته‌اند صادقانه وفا کردند.

 

ورود به کربلا

دوم محرم سال شصت و یک هجری.

کاروان امام حسین علیه‌السلام به سرزمینی رسید که بعدها قلب تاریخ شد. وقتی نام آن منطقه را پرسیدند، پاسخ دادند:

کربلا.

امام لحظه‌ای سکوت کردند. سپس فرمودند:

«اللهم إنی أعوذ بک من الکرب والبلاء»

خدایا از اندوه وبلا به تو پناه می‌برم. سپس فرمودند:

«هَاهُنَا مَحَطُّ رِحَالِنَا وَمَسْفَکُ دِمَائِنَا»

اینجا محل فرود آمدن ما ومحل ریخته شدن خون‌های ماست.

امام مقصد را می‌شناخت. او با چشم باز به سوی شهادت آمده بود.

نه برای کشته شدن. بلکه برای زنده کردن حقیقت.

 

محاصره کامل

روزها یکی پس از دیگری گذشت. سپاه دشمن افزایش یافت.

گروه‌های مختلف از کوفه می‌آمدند. گاهی هزار نفر. گاهی چهار هزار نفر. گاهی بیشتر.

تا آنجا که تعداد لشکریان ابن زیاد به ده‌ها هزار نفر رسید.

در مقابل، تمام یاران امام کمتر از یکصد نفر بودند.

تاریخ در برابر چنین نسبتی شگفت‌زده است.

در یک سو ده‌ها هزار نفر. ودر سوی دیگر کمتر از صد نفر.

 

بستن آب

در هفتم محرم فرمانی صادر شد که چهره واقعی حکومت اموی را آشکار کرد. عبیدالله بن زیاد دستور داد آب را بر امام و خاندانش ببندند.

آب فرات در چند قدمی خیمه‌ها جریان داشت. اما کودکان حسین حق نوشیدن نداشتند. سه روز تشنگی آغاز شد. تشنگی مردان. تشنگی زنان. تشنگی کودکان.

و این همان امتی بود که خود را امت پیامبر می‌نامید. رسول خدا بارها فرموده بود: حسین منی و أنا من حسین.

اما اکنون نوه همان پیامبر از جرعه‌ای آب محروم شده بود.

 

تلاش آخر امام

تا آخرین لحظه، امام به دنبال جلوگیری از جنگ بود.

بارها با فرماندهان دشمن سخن گفت. فرمود:

اگر مرا نمی‌خواهید، بگذارید بازگردم. اگر مرا نمی‌پذیرید، به نقطه‌ای دور بروم. اما هدف دشمن چیز دیگری بود. آنها فقط یک چیز می‌خواستند: بیعت با ستگر. یا تسلیم به ظالم وخودکامه.

وامام هرگز چنین چیزی را نمی‌پذیرفت.

 

عصر تاسوعا

عصر روز نهم محرم، فرمان حمله صادر شد. سپاه عمر سعد به حرکت درآمد. غبار جنگ برخاست. صدای سم اسب‌ها شنیده شد.

در آن لحظه امام برادرش عباس را فرستاد تا علت حرکت سپاه را جویا شود. پاسخ روشن بود:

یا بیعت.

یا جنگ.

امام درخواست کردند جنگ را یک شب به تأخیر بیندازند.

سپس فرمودند: إنی أحب الصلاة له و تلاوة کتابه.

من نماز را دوست دارم. من تلاوت قرآن را دوست دارم. من مناجات با پروردگار را دوست دارم.

آخرین شب عمر خویش را می‌خواست با خدا سپری کند.

شب عاشورا فرا رسید.

شبی آرام، اما آکنده از عظمت. آکنده از ایمان وفداکاری ومملو از آگاهی.

در یک سو ده‌ها هزار شمشیر آماده بود.

و در سوی دیگر خیمه‌هایی کوچک.

اما در آن خیمه‌ها انسان‌هایی حضور داشتند که تاریخ مانند آنان را کمتر دیده است. صدای قرآن بلند بود. صدای دعا بلند بود. صدای استغفار بلند بود.

راویان نوشته‌اند:

خیمه‌های یاران حسین همچون کندوی زنبور عسل از زمزمه عبادت می‌جوشید. بعضی در نماز بودند. بعضی قرآن می‌خواندند. بعضی اشک می‌ریختند. بعضی به استقبال شهادت می‌رفتند.

 

خطبه تاریخی امام

در آن شب امام همه یاران را جمع کرد. خطبه‌ای ایراد فرمود که از باشکوه‌ترین خطبه‌های تاریخ است.

ابتدا خدا را حمد کرد. سپس فرمود: من اصحابی باوفاتر و بهتر از اصحاب خود نمی‌شناسم. وخاندانی برتر از خاندان خود سراغ ندارم.

سپس حقیقت را بیان کرد: فردا کار ما با این قوم به جنگ خواهد انجامید. آنگاه چراغ خیمه را خاموش کرد.

و فرمود:

هر کس می‌خواهد برود. اینها فقط با من کار دارند. از تاریکی شب استفاده کنید و بروید. من بیعت خود را از شما برداشتم.

دقت کنید.

در هیچ جنگی فرمانده چنین سخنی نمی‌گوید. اما حسین علیه‌السلام نمی‌خواست حتی یک نفر از روی رودربایستی در کنار او بماند.

همه باید آزادانه انتخاب می‌کردند.

 

پاسخ یاران

اینجاست که عظمت شب عاشورا آغاز می‌شود. اولین کسی که سخن گفت، عباس بن علی بود. عرض کرد:

چرا برویم؟ برای آنکه بعد از تو زنده بمانیم؟ خدا هرگز آن روز را نیاورد.

سپس مسلم بن عوسجه برخاست. گفت:

آیا تو را تنها بگذاریم؟ به خدا سوگند اگر هفتاد بار کشته شوم و زنده شوم، باز تو را رها نخواهم کرد.

زهیر بن قین برخاست. گفت:

دوست داشتم هزار بار کشته شوم و دوباره زنده شوم تا خداوند با این کار جان تو واهل‌بیتت را حفظ کند. یاران یکی پس از دیگری سخن گفتند.

هیچ‌کس نرفت. هیچ‌کس تردید نکرد. هیچ‌کس به دنیا نگاه نکرد.

تمام تاریخ در برابر این وفاداری سر تعظیم فرود آورده است.

 

نگاه امام به یاران

در آن شب امام به چهره یاران نگاه می‌کرد. می‌دانست فردا همه آنان شهید خواهند شد. اما لبخند رضایت بر لب داشت. زیرا بهترین انسان‌های زمان خود را یافته بود. یارانی که نه با پول آمده بودند.

نه با مقام. نه با اجبار. بلکه با معرفت. با عشق. با ایمان.

 

وداع‌های شبانه

کم‌کم شب به پایان نزدیک می‌شد. پدران با فرزندان سخن می‌گفتند. برادران یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند. مادران فرزندان خود را برای شهادت آماده می‌کردند. ودر میان همه آنان، حسین علیه‌السلام از خیمه‌ای به خیمه دیگر می‌رفت. گاه کودکی را نوازش می‌کرد. گاه با خواهری سخن می‌گفت. گاه با دختری مهربانی می‌کرد. ومی‌دانست که فردا چه خواهد شد. این سنگین‌ترین شب زندگی امام بود.

جمع‌بندی

امشب فهمیدیم که ارزش انسان به تعداد یاران نیست.

به کیفیت یاران است. سپاه عمر سعد بسیار بزرگ بود. اما نام اکثر آنان در تاریخ گم شد. اما هفتاد و چند نفر یار حسین جاودانه شدند.

زیرا معیار خدا تعداد نیست. وفاداری است. اخلاص است. بصیرت است.

شب عاشورا شب انتخاب بود. وهر کس انتخاب خود را کرد. یاران حسین ماندند. دنیاطلبان رفتند. وتاریخ برای همیشه میان این دو گروه فاصله انداخت.

اکنون شب به پایان رسیده است. صدای زمزمه قرآن هنوز از خیمه‌ها شنیده می‌شود. اما خورشید فردا بر صحنه‌ای طلوع خواهد کرد که آسمان و زمین را به گریه خواهد نشاند.

فردا عاشوراست. فردا روز خون است.

فردا روزی است که حسین علیه‌السلام همه چیز خود را تقدیم خدا خواهد کرد تا دین خدا زنده بماند. عدالت وآزادی زنده بماند. مکتب مقاومت تشیع در برابر حکومت های خود کامه وستمگر زنده بماند.

 

والسلام

 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



خبرهای مرتبط