جلسه چهارم
کوفه؛ از دعوت تا خیانت
آیت الله محقق نسب – پاریس
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید:
«یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لَا تَفْعَلُونَ * کَبُرَ مَقْتًا عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لَا تَفْعَلُونَ» الصف 2-3.
ای اهل ایمان، چرا چیزی میگویید که به آن عمل نمیکنید؟ نزد خدا بسیار ناپسند است که سخنی بگویید و به آن وفادار نباشید.
امشب میخواهیم درباره شهری سخن بگوییم که نامش با تاریخ عاشورا گره خورده است. شهری که روزی مرکز حکومت امیرالمؤمنین علیهالسلام بود. شهری که هزاران نفر در آن، پشت سر علی نماز خوانده بودند. شهری که فرزندانش در رکاب علی در صفین ونهروان جنگیده بودند.
اما همین شهر، چند سال بعد، حسین بن علی را تنها گذاشت.
سؤال اینجاست:
چه شد که کوفه سقوط کرد؟ چه شد که مردمی که عاشق اهلبیت بودند، به یاری اهلبیت نرفتند؟
نامههای بیشمار
پس از آنکه امام حسین علیهالسلام وارد مکه شدند، خبر امتناع ایشان از بیعت در سراسر جهان اسلام پیچید. در این میان، شهر کوفه بیش از همه به حرکت درآمد.
شیعیان و بزرگان کوفه نامه نوشتند.
تاریخ نگاران نوشته اند که حدود دوازده هزار نامه و بنا بر برخی نقلها بیش از هجده هزار امضا به دست امام رسید.
در نامهها مینوشتند: ای فرزند رسول خدا! ما امامی نداریم. به سوی ما بیا. باغها سبز است. سپاه آماده است. دلهای ما با توست. شمشیرهای ما برای تو آماده است.
اما تاریخ نشان داد که میان دل و شمشیر فاصله بسیار است.
از نامه های مردم کوفه به خوبی استنباط می شود که قیام امام حسین، قیام سیاسی است. قیام مبارزه با ظلم تا سر حد بر اندازی است. بر خلاف عقیده گویندگان تاجر وفروشندگان عناوین مذهبی وفریبندگان افکار عمومی، امام حسین برای تشکیل حکومت عادلانه وتحقق عدالت رفته بود نه برای اشک شیعیان ویا مظلومانه شهید شدن چنان که می گویند: حسین درخواب دیده بود که جدش رسول خدا به او گفته بود: خدا می خواهد تورا کشته ببیند!
تصمیم امام
امام حسین علیه السلام با دقت رفتار کرد. فوراً حرکت نکرد. احساساتی تصمیم نگرفت.
ابتدا نمایندهای فرستاد. بهترین فرد ممکن را انتخاب کرد.
مسلم بن عقیل.
مردی شجاع. مؤمن. بصیر. وفادار. و مورد اعتماد کامل امام.
امام در نامهای خطاب به مردم کوفه نوشت:
برادر و پسرعمویم مسلم را به سوی شما میفرستم. اگر گزارش او مطابق نامههای شما باشد، نزد شما خواهم آمد. این رفتار امام نشان میدهد که نهضت حسینی بر اساس عقلانیت و بررسی واقعیتها شکل گرفته بود وکاملا جنبه سیاسی داشت.
ورود مسلم به کوفه
مسلم وارد کوفه شد.
مردم با شور فراوان استقبال کردند. گروه گروه برای بیعت آمدند.
تاریخ نوشته است هجده هزار نفر با مسلم بیعت کردند.
فضا به گونهای بود که همه تصور میکردند حکومت اموی در آستانه سقوط است.
مسلم نامهای به امام نوشت و آمادگی کوفه را گزارش کرد. اما مشکل از همین جا آغاز شد. زیرا بسیاری از این بیعتها از سر ایمان نبود. از سر احساسات بود. از سر هیجان بود. و بعضی تنها منتظر بودند ببینند قدرت در کدام سو قرار میگیرد.
عبیدالله بن زیاد وارد میشود
یزید خطر را احساس کرد.
فردی را انتخاب کرد که نمونه کامل سیاست اموی بود.
عبیدالله بن زیاد.
مردی خشن. بیرحم. فریبکار. وآشنا به روانشناسی جامعه. او شبانه وارد کوفه شد.
اولین اقدامش چه بود؟ جنگ نظامی؟
خیر.
او جنگ روانی را آغاز کرد. روسای قبایل را فراخواند. ارباب ها را به طمع انداخت. سید ها را خرید. ریش سفیدان نادان وبی خبر از واقعیت ها را خرید.
برخی را خرید. برخی را تهدید کرد. برخی را تطمیع کرد.
برخی را ترساند.
و همان مردمی که دیروز شعار میدادند، امروز به خانههای خود بازگشتند.
فروپاشی وجدان اجتماعی
اینجاست که باید بر تاریخ گریست. مسلم در مسجد کوفه نماز مغرب را با هزاران نفر خواند. اما هنگامی که نماز عشا تمام شد، تعداد همراهانش به شدت کاهش یافته بود.
کمی بعد فقط چند نفر باقی ماندند. وساعتی بعد هیچکس.
آری…
مسلم تنها ماند. نه به خاطر کمبود جمعیت. بلکه به خاطر کمبود ایمان. نه به خاطر نبودن مسلمان. بلکه به خاطر نبودن انسانهای مقاوم.
امام علی علیه السلام سالها قبل همین مردم را شناخته بود و فرموده بود:
«ای مردمی که بدنهایتان حاضر و عقلهایتان غایب است.»
غربت مسلم
شب بر کوفه سایه افکند.
مسلم در کوچههای شهر سرگردان شد. همان شهری که صبح برایش شعار میداد.
همان شهری که هزاران نفر برایش بیعت کرده بودند. اکنون حتی یک خانه امن نداشت.
در خانه زنی مؤمن به نام طوعه پناه گرفت. اما صبح روز بعد دستگیر شد. در آخرین لحظات زندگی اشک در چشمانش جمع شد.
گفتند:
آیا از مرگ میترسی؟
گفت:
نه.
برای حسین گریه میکنم. برای کاروانی که در راه کوفه است. برای مردمی که او را دعوت کردند و اکنون آماده خیانتاند.
بیماری بزرگ کوفه
برادران و خواهران!
مشکل کوفه ناآگاهی نبود. مشکل کوفه بیدینی مطلق هم نبود. مشکل کوفه دنیاپرستی بود. همان بیماری که امام حسین علیه السلام فرمود:
«الناس عبید الدنیا» مردم بنده دنیا هستند.
تا وقتی دین با منافعشان سازگار باشد، دور آن میگردند. اما وقتی امتحان فرا برسد، حق را رها میکنند. مشکل کوفه این بود که حسین را دوست داشتند. اما بیشتر از حسین، خانههایشان را دوست داشتند. بیشتر از حسین، پولهایشان را دوست داشتند.
بیشتر از حسین، جان خود را دوست داشتند.
عبرت بزرگ تاریخ
بزرگترین خطر برای دین، دشمنان آشکار نیستند.
ابوسفیان معلوم بود دشمن است. یزید معلوم بود دشمن است. عبیدالله بن زیاد معلوم بود دشمن است.
اما خطر واقعی کسانی هستند که حق را میشناسند اما هنگام هزینه دادن کنار میکشند.
کسانی که نامه مینویسند اما نمیایستند. کسانی که شعار میدهند اما مقاومت نمیکنند.
کسانی که گریه میکنند اما یاری نمیکنند.
خلاصه مطلب
اما امشب یک سؤال را با خود به خانه ببریم:
اگر ما در کوفه بودیم، در کدام صف قرار میگرفتیم؟
در صف نویسندگان نامه؟ در صف تماشاگران؟ در صف خائنان؟ در صف بی همتان؟
اگر در کوفه نبودیم در کابل أفغانستان بودیم، اما برای دفاع از جان کودکان سید الشهدا چه کردیم؟ برای حفاظت از جان کودکان کاج چه کردیم؟ مصیبت های غرب کابل خیلی شدید تر وسهمگین تر و استخوانسوز تر از مصیبت های کربلا وکوفه بود، ولی چقدر برایشان اشک ریختیم وچقدر برای دلجویی از خانواده های تار ومار شده شهدا در کنارشان قرار گرفتیم؟ وقتی که در کابل، مزار، بامیان، کویته وسراسر منطقه ی کشتار، در کنار مظلومان وشهدای مظلوم هزاره وفرزندان معصوم شان نبودیم چه گونه می توانیم مدعی شویم: يا ليتَنى كنتُ معكم فأفوز فوزا عظيما؟ یا لیتنا کنا معک! ؟
اگر در کوفه بودیم در صف دشمنان حسین بودیم یا در صف یاران اندکی که تا آخر ایستادند؟
کوفه فقط یک شهر نیست. کوفه یک امتحان است. واین امتحان در هر زمان و برای هر نسلی تکرار میشود. امتحان هزاره ها در طول 150 سال گذشته تکرار شده وتکرار خواهد شد، ولی این مصیبت ها وقتل عام ها، مردم را به سوی وحدت با قاتل، همراه شدن با دشمن وکوشش برای پیوستن به نظام مشترک با یزیدیان زمان دعوت کرده است. مردمی که بار ها قتل عام شده اند، اما در عین حال با رغبت وافتخار پرچم خون آلود آنان را بر دوش می گیرند، ولی از پرچم خود متنفرند !!!!
والسلام