آفریقا و مردمان بومی؛ بردگی، استعمار و از دست‌دادن سرزمین

 فصل سوم از کتاب: از شکست تا احیای ملت ها

علی محقق نسب

 

فصل سوم: آفریقا و مردمان بومی؛ بردگی، استعمار و از دست‌دادن سرزمین

مقدمه

دو تجربه تاریخی در مقیاسی گسترده نشان می‌دهند که شکست یک جامعه الزاماً با سقوط دولت یا شکست ارتش آغاز نمی‌شود: تجربه بخش بزرگی از جوامع آفریقایی در دوران تجارت برده و استعمار، و تجربه مردمان بومی در سرزمین‌هایی که در معرض استعمار مهاجرنشین قرار گرفتند.

این دو تجربه یکسان نیستند و نباید در یک الگوی تاریخی واحد حل شوند. آفریقا قاره‌ای متشکل از صدها جامعه، زبان و نظام سیاسی متفاوت بود و استعمار در مناطق مختلف آن اشکال گوناگونی یافت. مردمان بومی آمریکای شمالی و استرالیا نیز مجموعه‌ای از ملت‌ها و جوامع متفاوت‌اند و سرنوشت یکسانی نداشته‌اند. مقایسه آن ها در این فصل فقط برای پاسخ به پرسش نظری کتاب است: هنگامی که جمعیت، سرزمین، نهاد، فرهنگ و قدرت تصمیم‌گیری یک جامعه هم‌زمان یا پی‌درپی آسیب می‌بینند، چه چیزی از آن جامعه باقی می‌ماند و چه عواملی امکان بازسازی را حفظ می‌کنند؟

تجربه این جوامع همچنین یک نکته مهم را آشکار می‌سازد: شکست تاریخی همیشه نابودی کامل نیست. گاه جامعه از نظر انسانی و فرهنگی باقی می‌ماند، اما کنترل سرزمین، منابع، آموزش و تصمیم‌گیری درباره آینده خود را از دست می‌دهد. در چنین وضعیتی، مسئله اصلی فقط «زنده ماندن» نیست؛ بلکه بازیابی ظرفیت‌هایی است که امکان کنشگری جمعی را فراهم می‌کنند.

 

گفتار اول: آفریقا؛ بردگی و تخریب ظرفیت انسانی

۱. آفریقا پیش از گسترش تجارت برده

تصویر آفریقا به‌عنوان قاره‌ای فاقد دولت، اقتصاد، تجارت یا سازمان اجتماعی پیش از ورود اروپاییان، با پژوهش‌های تاریخی معاصر سازگار نیست. در بخش‌های مختلف قاره، پادشاهی‌ها، دولت‌ها، شهرهای تجاری، نظام‌های کشاورزی، شبکه‌های بازرگانی و مراکز فرهنگی و آموزشی وجود داشتند. مجموعه تاریخ عمومی آفریقا که زیر نظر یونسکو و با مشارکت گسترده پژوهشگران آفریقایی تدوین شده، بر همین تنوع و تحول درونی جوامع آفریقایی تأکید دارد (یونسکو، تاریخ عمومی آفریقا، ج ۵، فصل‌های ۱ تا ۳.

این نکته برای نظریه شکست اهمیت دارد؛ زیرا اگر وضعیت پیش از فاجعه شناخته نشود، ممکن است پیامدهای شکست به اشتباه ویژگی ذاتی جامعه تصور شوند. فقر، ضعف نهادی یا بی‌ثباتی‌ای که در دوره‌ای بعد مشاهده می‌شود، لزوماً وضعیت اولیه یک ملت یا جامعه نبوده است. بخشی از آسیب‌شناسی تاریخی، تشخیص همین تفاوت میان وضعیت پیش از شکست و میراث شکست است.

۲. تجارت برده و خروج گسترده جمعیت

تجارت برده در مسیرهای مختلف و طی چندین قرن جریان داشت، اما تجارت اقیانوس اطلس از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم ابعادی بسیار گسترده یافت. انسان‌ها از جوامع خود جدا و به آن سوی اقیانوس منتقل شدند و نیروی کار آنان به بخشی از اقتصاد رو به گسترش جهان اطلس تبدیل گردید (اینیکوری، تاریخ عمومی آفریقا، ج ۵، فصل ۴.

از منظر نظریه احیا، اهمیت این پدیده فقط در تعداد انسان‌های ازدست‌رفته نیست. جمعیتی که از جامعه جدا می‌شود، صرفاً «عدد» نیست. هر انسان بخشی از خانواده، تولید، دانش، امنیت و شبکه اجتماعی است. هنگامی که خروج جمعیت برای دوره‌ای طولانی ادامه پیدا کند، آثار آن می‌تواند از کاهش نیروی انسانی فراتر رود و بر روابط اجتماعی و ظرفیت‌های اقتصادی نیز اثر بگذارد.

در نتیجه، یکی از درس‌های مهم این تجربه آن است که خسارت جمعیتی باید بر اساس ظرفیت ازدست‌رفته نیز سنجیده شود، نه فقط تعداد قربانیان.

۳. بردگی و تبدیل انسان به منبع قابل تصرف

بردگی شکل افراطی سلب اختیار از انسان است. فرد از خانواده، جامعه و سرزمین خود جدا و به موضوع مالکیت و بهره‌برداری دیگری تبدیل می‌شود. از منظر این کتاب، در اینجا شباهتی ساختاری میان شکست فرد و شکست جامعه دیده می‌شود: در هر دو، مسئله بنیادی کاهش قدرت تصمیم‌گیری درباره سرنوشت خویش است. به همین دلیل، آثار بردگی تنها اقتصادی نبود. جدا شدن انسان‌ها از خانواده و محیط اجتماعی، انتقال فرهنگ و حافظه را نیز دشوار می‌ساخت.

با وجود این، فرهنگ‌های آفریقایی در جوامع دیاسپورایی به‌طور کامل از میان نرفتند. عناصر زبان، موسیقی، دین، حافظه، خوراک و اشکال همبستگی در محیط‌های جدید بازسازی شدند. این استمرار نشان می‌دهد که حتی در شرایط بسیار شدید گسست، برخی سرمایه‌های بقا می‌توانند از مرز سرزمین عبور کنند.

۴. دیاسپورای اجباری؛ از گسست تا بازآفرینی

دیاسپورای ناشی از بردگی با مهاجرت اختیاری تفاوت بنیادی داشت. افراد امکان انتخاب مقصد، زمان مهاجرت یا شرایط زندگی خود را نداشتند. بااین‌حال، نسل‌های بعدی در بسیاری از مناطق  توانستند اشکال تازه‌ای از اجتماع و فرهنگ ایجاد کنند. این تجربه نکته‌ای را که در فصل دوم مطرح شد تقویت می‌کند: پراکندگی همیشه پایان جامعه نیست، اما شکل استمرار آن را تغییر می‌دهد.

گاه جامعه نمی‌تواند ساختار پیشین را حفظ کند، ولی عناصر هویت در ترکیب‌های تازه ادامه می‌یابند. بنابراین، احیا همیشه به معنای بازسازی دقیق وضع پیشین نیست؛ ممکن است نوعی بازآفرینی تاریخی باشد.

 

گفتار دوم: استعمار و بازآرایی قدرت در آفریقا

۱. از تجارت به سلطه سرزمینی

در قرن نوزدهم، حضور اروپاییان در بخش بزرگی از آفریقا از تجارت و نفوذ ساحلی به تصرف مستقیم سرزمین و ایجاد حکومت استعماری گسترش یافت. در اواخر همان قرن، رقابت قدرت‌های اروپایی برای تقسیم قاره شدت گرفت و تا اوایل قرن بیستم بخش اعظم آفریقا تحت سلطه استعماری قرار گرفت. جلد هفتم تاریخ عمومی آفریقا این دوره را از «تقسیم، فتح و اشغال» تا واکنش‌های مختلف جوامع آفریقایی بررسی می‌کند (بواهن، تاریخ عمومی آفریقا، ج ۷، مباحث تقسیم و سلطه استعماری. استعمار فقط تغییر پرچم یا حکومت نبود. در بسیاری از مناطق، ساختار مالکیت، مالیات، تولید، تجارت، اداره محلی و روابط قدرت دگرگون شد.

در نتیجه، برای فهم میراث استعمار باید پرسید نه فقط «چه کسی حکومت می‌کرد؟»، بلکه چه ساختارهایی در دوره استعمار ایجاد، تضعیف یا دگرگون شدند؟

۲. مرز و جامعه

یکی از میراث‌های مهم استعمار در آفریقا، مرزبندی سیاسی بود. مرزهای جدید همیشه با پراکندگی واقعی اجتماعات زبانی، فرهنگی و تاریخی انطباق نداشتند. برخی جوامع میان چند قلمرو سیاسی تقسیم شدند و گروه‌های گوناگون نیز در واحدهای سیاسی واحد قرار گرفتند؛ اما نسبت دادن تمام مشکلات بعدی آفریقا به مرزهای استعماری ساده‌سازی است. جوامع آفریقایی پس از استقلال نیز کنشگران تاریخ خود بوده‌اند و کیفیت حکومت، نهادسازی، سیاست اقتصادی، جنگ داخلی و مداخله خارجی در سرنوشت دولت‌های جدید نقش داشته‌اند. اصل روش‌شناختی کتاب در اینجا نیز باید حفظ شود: میراث شکست، آینده را محدود می‌کند؛ اما آن را به‌طور کامل تعیین نمی‌کند.

۳. استقلال سیاسی و مسئله ظرفیت

موج استقلال کشورهای آفریقایی در قرن بیستم یکی از بزرگ‌ترین تحولات سیاسی دوران معاصر بود. اما استقلال حقوقی به‌تنهایی تمام میراث استعمار را از میان نبرد. دولت جدید ممکن بود پرچم، قانون اساسی و نمایندگی بین‌المللی داشته باشد، اما همچنان با اقتصاد وابسته، کمبود نیروی متخصص، نهادهای شکننده یا شکاف‌های اجتماعی روبه‌رو باشد. این تجربه برای نظریه احیا یک تمایز بنیادی ایجاد می‌کند:

استقلال سیاسی می‌تواند یکی از مراحل احیا باشد، اما جایگزین ظرفیت‌سازی نیست.

اگر نهاد، آموزش، اقتصاد واعتماد اجتماعی ضعیف باشند، انتقال حاکمیت رسمی لزوماً به انتقال کامل قدرت واقعی منتهی نمی‌شود.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



خبرهای مرتبط