فصل پنجم از کتاب؛ از شکست تا احیای ملت ها
علی محقق نسب
فصل پنجم: کردها و هزارهها؛ بقا بدون تکمیل احیا
مقدمه
مطالعات فصلهای پیش نشان داد که شکست تاریخی میتواند از مسیرهای متفاوتی رخ دهد: بردگی و استعمار، از دست دادن سرزمین، همانندسازی اجباری، نسلکشی، پراکندگی و محرومیت از قدرت سیاسی. همچنین روشن شد که خانواده، حافظه، زبان، فرهنگ، آموزش، دیاسپورا و نهادهای اجتماعی میتوانند مانع گسست کامل یک ملت شوند.
اما همه ملتهایی که از نابودی عبور کردهاند، الزاماً به مرحله احیای کامل نرسیدهاند.
تجربه کردها و هزارهها از این جهت اهمیت ویژه دارد. هر دو جامعه توانستهاند، با وجود دورههای طولانی خشونت، تبعیض، جابهجایی و فشار سیاسی، هویت جمعی خود را حفظ کنند؛ اما مسئله دستیابی به امنیت پایدار، مشارکت مؤثر در قدرت و امکان تعیین آینده جمعی آنان همچنان به اشکال مختلف مطرح است.
مقایسه این دو تجربه به معنای یکسان دانستن تاریخ آنان نیست. کردها در چند دولت خاورمیانه پراکندهاند و در بخشهایی از قلمرو تاریخی خود ساختارهای سیاسی و خودگردان متفاوتی ایجاد کردهاند. هزارهها عمدتاً در افغانستان و دیاسپورای آن حضور دارند و تجربه تاریخی آنان از قتلعام، تصرف زمین، تبعیض و خشونتهای دورهای تأثیر پذیرفته است.
پرسش این فصل چنین است: چرا برخی ملتها با وجود موفقیت در بقا و حتی دستیابی به ظرفیتهای مهم اجتماعی و سیاسی، همچنان در مرحلهای میان شکست و احیای کامل باقی میمانند؟
گفتار اول: کردها؛ ملت تقسیمشده
۱. جغرافیا و تقسیم سیاسی
کردها عمدتاً در مناطقی از ترکیه، عراق، ایران و سوریه زندگی میکنند. این پراکندگی سیاسی سبب شده است که مسئله کردها نه در چارچوب یک دولت، بلکه در چهارچوب چند نظام سیاسی متفاوت شکل گیرد.
پس از فروپاشی امپراتوری عثمانی، مسئله آینده سرزمینهای کردنشین وارد مذاکرات بینالمللی شد. معاهده سِوْر ۱۹۲۰ در مواد ۶۲ تا ۶۴ ترتیباتی درباره خودمختاری و امکان استقلال کردستان پیشبینی میکرد؛ اما این معاهده عملاً اجرا نشد. معاهده لوزان ۱۹۲۳، که نظم جدید منطقه را تثبیت کرد، چنین ترتیباتی را برای کردها دربر نداشت (معاهده سِور، ۱۹۲۰، مواد ۶۲ـ۶۴؛ معاهده لوزان، ۱۹۲۳).
از منظر نظریه شکست، این تجربه اهمیت ویژهای دارد: گاهی شکست یک ملت نه با نابودی آن، بلکه با تثبیت ساختاری رخ میدهد که جامعه را میان چند مرکز قدرت تقسیم میکند.
در چنین وضعیتی، هر بخش از جامعه در معرض سیاستها، قوانین و فرصتهای متفاوت قرار میگیرد و ایجاد راهبرد مشترک دشوارتر میشود.
۲. تقسیم سرزمین و تقسیم تجربه تاریخی
قرار گرفتن کردها در چند دولت، بهتدریج تجربههای سیاسی متفاوتی ایجاد کرد.
کردهای عراق، ترکیه، ایران و سوریه با ساختارهای حقوقی و سیاسی یکسانی مواجه نبودهاند. میزان بهرسمیتشناختن هویت، امکان استفاده از زبان، مشارکت سیاسی و شدت منازعه در هر کشور متفاوت بوده است. این تفاوت یک پیامد مهم دارد: ملت تقسیمشده ممکن است حافظه و هویت مشترک داشته باشد، اما اولویتهای سیاسی متفاوتی پیدا کند.
برای بخشی، مسئله زبان و حقوق فرهنگی در اولویت قرار میگیرد؛ برای بخشی دیگر خودگردانی؛ و در شرایطی دیگر امنیت، مشارکت سیاسی یا استقلال اهمیت بیشتری مییابد. بنابراین، وحدت هویتی لزوماً وحدت راهبردی ایجاد نمیکند.
۳. زبان و هویت در شرایط تقسیم
زبان کردی یکی از مهمترین حاملهای هویت کردی بوده است، اما خود دارای گونهها و گویشهای مهمی چون کرمانجی و سورانی است.
مارتین فان بروینسن (Martin van Bruinessen) در مطالعات خود درباره جامعه کردی نشان داده است که ساختارهای قبیلهای، دینی، زبانی و سیاسی در شکلگیری هویت و جنبشهای کردی نقشهای متداخل داشتهاند (فان بروینسن، ۱۹۹۲، بخشهای مربوط به جامعه و سیاست کردی).
تجربه کردها نشان میدهد که تنوع درونی الزاماً مانع وجود هویت مشترک نیست؛ اما اگر نهادهای ارتباطی ضعیف باشند، همین تنوع میتواند هماهنگی سیاسی را دشوار سازد. از اینجا قاعدهای مهم به دست میآید:
ملت برای وحدت نیازمند یکسانی کامل نیست؛ به نهادهایی نیاز دارد که تفاوتهای درونی را قابل مدیریت کنند.
گفتار دوم: کردهای عراق؛ نمونهای از احیای تدریجی قدرت
۱. از سرکوب تا فاجعه انفال
کردهای عراق در دورههای مختلف با منازعه و سرکوب روبهرو شدند. یکی از شدیدترین نمونهها عملیات انفال در سالهای ۱۹۸۷ و ۱۹۸۸ بود که با کشتار، ناپدیدسازی، تخریب روستاها و جابهجایی گسترده جمعیت همراه شد.
دیدهبان حقوق بشر (Human Rights Watch) در گزارش جامع خود درباره انفال، این عملیات را بر پایه اسناد و شهادتها بررسی و نتیجهگیری کرد که بخشهایی از آن دارای ماهیت نسلکشی علیه کردهای عراق بوده است (دیدهبان حقوق بشر، ۱۹۹۳، فصلهای ۲ تا ۶).
اهمیت انفال برای نظریه این کتاب فقط در شدت جنایت نیست. این تجربه نشان میدهد که حتی جامعهای دارای جمعیت قابل توجه، سرزمین و سازمان سیاسی نیز ممکن است در برابر دولتی که از برتری گسترده نظامی برخوردار است بهشدت آسیبپذیر باشد.
۲. فرصت سیاسی پس از ۱۹۹۱
پس از جنگ خلیج فارس در ۱۹۹۱ و تحولات بینالمللی متعاقب آن، شرایط کردستان عراق تغییر کرد. ایجاد منطقه امن و تحولات داخلی امکان شکلگیری و تقویت ساختارهای خودگردان را فراهم ساخت. این تحول نمونه روشنی از اهمیت فرصت تاریخی است.
اما فرصت بهتنهایی کافی نبود. وجود احزاب، نخبگان، تجربه سازمان سیاسی و پیوندهای اجتماعی سبب شد که فضای ایجادشده بتواند به ساختارهای سیاسی تبدیل شود. این تجربه اصل مطرحشده در فصل چهارم را تأیید میکند:
فرصت تاریخی زمانی به دستاورد پایدار نزدیک میشود که جامعه پیش از آن بخشی از ظرفیت سازمانی لازم را ساخته باشد.
۳. تثبیت حقوقی خودگردانی
قانون اساسی عراق در سال ۲۰۰۵، منطقه کردستان و نهادهای موجود آن را بهعنوان منطقه فدرال به رسمیت شناخت (قانون اساسی جمهوری عراق، ۲۰۰۵، ماده ۱۱۷).
این تحول نشان میدهد که احیا میتواند مرحلهای باشد. جامعهای ممکن است بدون دستیابی به استقلال کامل، بخشی از قدرت سیاسی، قانونگذاری، اداره و تصمیمگیری را بازیابد.
۴. قدرت بدون پایان مشکلات
تجربه کردستان عراق در عین حال نشان میدهد که دستیابی به خودگردانی سیاسی پایان فرایند احیا نیست. اختلافات حزبی، وابستگی اقتصادی، منازعات مربوط به بودجه و منابع، مسئله مناطق مورد اختلاف و رابطه با دولت مرکزی همچنان میتوانند ظرفیت سیاسی را محدود کنند.
بنابراین: بهدست آوردن قدرت یک مرحله است؛ ساختن قدرت پایدار مرحلهای دیگر.
احیای سیاسی زمانی استوارتر میشود که نهاد، اقتصاد، قانون، پاسخگویی و اعتماد عمومی بتوانند دستاورد سیاسی را پشتیبانی کنند.
گفتار سوم: هزارهها؛ شکست تاریخی و استمرار جامعه
۱. هزارستان و دگرگونی تاریخی قدرت
هزارهها یکی از جوامع تاریخی افغانستاناند که بخش مهمی از آنان در منطقهای که به هزارستان شناخته میشود زندگی میکردند.
در اواخر قرن نوزدهم، در دوره عبدالرحمن خان خون آشام، جنگهای گسترده علیه هزارهها صورت گرفت. این جنگها با کشتار، اسارت، مهاجرت، مصادره زمین و تغییر ساختار قدرت در مناطق هزارهنشین همراه شد.
سید عسکر موسوی (Sayed Askar Mousavi) این دوره را یکی از نقاط تعیینکننده در تاریخ اجتماعی و سیاسی هزارهها میداند و پیامدهای آن را در وضعیت بعدی این جامعه بررسی کرده است (موسوی، هزارههای افغانستان، مباحث مربوط به دوره عبدالرحمن خان).
حسن پولادی (Hassan Poladi) نیز در مطالعه تاریخی خود، تحولات این دوره و پیامدهای آن بر ساختار اجتماعی هزارهها را بررسی کرده است (پولادی، هزارهها، فصلهای مربوط به قرن نوزدهم).
از منظر نظریه شکست، اهمیت این دوره در همزمانی چند خسارت است: کاهش جمعیت، از دست رفتن بخشی از زمین، تضعیف ساختارهای قدرت و پراکندگی جمعیت. این همان «شکست چندبعدی» است که در فصل اول مطرح شد.
۲. زمین و تغییر ظرفیت
از دست دادن زمین صرفاً خسارت ملکی نیست. در جامعهای که اقتصاد آن عمدتاً بر کشاورزی و دامداری استوار است، زمین همزمان منبع درآمد، امنیت غذایی، محل سکونت، پیوند اجتماعی و بخشی از قدرت سیاسی است.
بنابراین، تصرف یا انتقال گسترده زمین میتواند چند ظرفیت را بهطور همزمان کاهش دهد.
در تجربه هزارهها نیز مسئله زمین با جابهجایی، مهاجرت و تغییر مناسبات قدرت ارتباط پیدا کرد (موسوی، مباحث مربوط به هزارهجات و دوره عبدالرحمن).
این تجربه قاعده فصل سوم را دوباره تأیید میکند: خسارت سرزمینی را نباید فقط با مساحت زمین ازدسترفته سنجید؛ باید ظرفیتهای وابسته به آن را نیز محاسبه کرد.
۳. تبعیض و حاشیهنشینی
پیامدهای شکست تاریخی ممکن است پس از پایان جنگ نیز ادامه یابد. محرومیت از آموزش، اداره، فرصتهای اقتصادی و مشارکت سیاسی میتواند ضعف تاریخی را بازتولید کند. در چنین شرایطی، جامعه حتی بدون جنگ مستقیم نیز ممکن است برای نسلها در موقعیت نابرابر باقی بماند.
این نکته برای نظریه کتاب اهمیت بنیادی دارد: شکست هنگامی پایدار میشود که از واقعه به ساختار تبدیل شود.
کشتار ممکن است پایان یابد، اما اگر پیامد آن در مالکیت، آموزش، توزیع قدرت یا فرصتهای اجتماعی باقی بماند، بخشی از آثار شکست همچنان بازتولید میشود.
ادامه دارد….