فصل دوم از کتاب: از شکست تا احیای ملت ها
علی محقق نسب
فصل دوم: بقا و سرمایههای بقا
مقدمه
شکست هر اندازه عمیق باشد، تا زمانی که جامعه بهطور کامل از میان نرفته است، معمولاً چیزی از گذشته باقی میماند. ممکن است دولت سقوط کرده باشد، سرزمین از دست رفته یا تقسیم شده باشد، بخش بزرگی از جمعیت کشته یا آواره شده باشد، نهادهای رسمی نابود شده باشند و قدرت اقتصادی و سیاسی جامعه بهشدت کاهش یافته باشد؛ بااینحال، خانوادهها، خاطرات، زبان، باورها، آیینها، شبکههای خویشاوندی، گروههایی از نخبگان یا اجتماعات پراکنده ممکن است همچنان باقی بمانند.
همین باقیماندهها نقطه آغاز این فصلاند.
در فصل پیش، شکست بهعنوان فرایندی بررسی شد که میتواند یک ضعف را به ضعف دیگر منتقل کند و سرانجام چرخهای از ناتوانی پدید آورد. اکنون پرسش متفاوتی مطرح میشود: در میان این چرخه فروپاشی، چه عواملی مانع نابودی کامل یک ملت میشوند؟
پاسخ به این پرسش برای نظریه احیا بنیادی است. احیا از خلأ آغاز نمیشود. هیچ جامعهای نمیتواند همه چیز را از صفر بازسازی کند. آنچه پس از شکست باقی مانده است، مواد اولیه بازسازی آینده را فراهم میکند؛ اما هر چیزی که باقی میماند الزاماً «سرمایه بقا» نیست. خاطرهای که فقط رنج را بازتولید کند، شبکهای که فقط در مناسبتها فعال شود، هویتی که تنها بر دشمنی با دیگری استوار باشد یا دیاسپورایی که ارتباط واقعی خود را با جامعه مبدأ از دست داده باشد، ممکن است برای استمرار نمادین مفید باشد، اما لزوماً ظرفیت احیا ایجاد نمیکند.
بنابراین، در این فصل میان بقای صرف و بقای ظرفیتساز تفاوت گذاشته میشود. هدف آن است که مشخص شود کدام عناصر فقط مانع ناپدید شدن جامعه میشوند و کدام عناصر میتوانند بعدها به سرمایه انسانی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تبدیل شوند.
گفتار اول: مفهوم بقا
۱. بقا به معنای جلوگیری از گسست تاریخی
بقای یک ملت صرفاً به معنای زنده ماندن تعدادی از اعضای آن نیست. اگر افراد باقی بمانند اما پیوندهای تاریخی، فرهنگی و اجتماعی آنان بهطور کامل گسسته شود، استمرار جمعی ممکن است از میان برود.
بقا در معنای مورد نظر این کتاب، استمرار حداقلی عناصری است که به نسل بعد اجازه میدهد بداند از کجا آمده، به چه جامعهای تعلق دارد و بتواند در صورت فراهم شدن شرایط، زندگی جمعی خود را بازسازی کند. ازاینرو، بقا دارای دو بعد است: بعد مادی و بعد معنایی.
بعد مادی شامل انسان، خانواده، منابع، شبکهها، سرزمین یا بخشی از نهادهای باقیمانده است.
بعد معنایی شامل حافظه، زبان، فرهنگ، باور به استمرار تاریخی و احساس تعلق است.
اگر بعد مادی کاملاً نابود شود، انتقال هویت دشوار یا ناممکن میگردد؛ و اگر بعد معنایی از میان برود، جمعیت باقیمانده ممکن است بهتدریج در جوامع دیگر جذب شود.
۲. بقا با احیا یکسان نیست
یکی از تمایزهای اساسی این پژوهش، تفاوت میان بقا و احیاست. جامعهای ممکن است برای چندین نسل زبان، دین، آیین، خاطرات و نام تاریخی خود را حفظ کند، اما همچنان فاقد نهادهای قدرتمند، منابع مستقل، آموزش مناسب و مشارکت مؤثر در تصمیمگیری باشد. چنین جامعهای نابود نشده است، اما هنوز از وضعیت شکست خارج نشده است.
این تمایز مانع یک خطای مهم میشود: این که صرف حفظ هویت، موفقیت نهایی تلقی گردد.
بقا موفقیت نخست است، نه پایان مسیر. بدون بقا احیا ممکن نیست؛ اما بقا بهتنهایی احیا ایجاد نمیکند.
۳. آستانه بقا
میتوان پرسید حداقل چه چیزی باید باقی بماند تا بتوان از استمرار یک ملت سخن گفت؟
پاسخ واحدی وجود ندارد. ملتها از نظر ساختار تاریخی متفاوتاند. در یک جامعه، زبان محور اصلی استمرار است؛ در جامعهای دیگر دین، سرزمین، حافظه تاریخی یا نهادهای اجتماعی اهمیت بیشتری دارد.
بااینحال، شواهد تاریخی نشان میدهد که معمولاً ترکیبی از چند عنصر اهمیت دارد: گروه انسانیِ دارای احساس تعلق، امکان انتقال بیننسلی، حافظهای از گذشته، نشانههایی از هویت مشترک و حداقلی از شبکه اجتماعی. بنابراین، بهتر است به جای جستوجوی یک عنصر جادویی، از منظومه بقا سخن گفته شود.
گفتار دوم: خانواده؛ نخستین نهاد بقا
۱. خانواده بهعنوان کوچکترین نهاد انتقال
هنگامی که دولت، مدرسه، رسانه یا سازمانهای رسمی از میان میروند، خانواده غالباً آخرین نهادی است که باقی میماند. در خانواده، کودک نخستین زبان، روایتهای گذشته، نامها، آیینها، باورها و احساس تعلق را میآموزد. به همین دلیل، بسیاری از سیاستهای همانندسازی اجباری مستقیماً رابطه کودک و خانواده را هدف قرار دادهاند.
اهمیت این مسئله در حقوق بینالمللی معاصر نیز بازتاب یافته است. اعلامیه سازمان ملل درباره حقوق مردمان بومی، علاوه بر منع همانندسازی اجباری در ماده ۸، حق انتقال تاریخ، زبان و سنتهای شفاهی به نسلهای آینده را در ماده ۱۳ و حق ایجاد و کنترل نظامهای آموزشی متناسب با زبان و فرهنگ خود را در ماده ۱۴ به رسمیت میشناسد.
این مقررات از منظر نظریه بقا اهمیت ویژه دارند؛ زیرا نشان میدهند استمرار یک جامعه تنها با حفظ جسم انسانها تضمین نمیشود؛ امکان انتقال هویت میان نسلها نیز باید باقی بماند.
۲. خانواده و حافظه شفاهی
در جوامعی که امکان نوشتن تاریخ رسمی وجود نداشته یا روایت رسمی دولت، تجربه آنان را حذف کرده است، خانواده گاه نقش آرشیو تاریخی را بر عهده گرفته است. نام قربانیان، محل سکونت پیشین، داستان مهاجرت، ظلمهای گذشته، نسب خانوادگی و خاطرات جامعه از طریق روایت شفاهی منتقل میشوند. این حافظه ممکن است از نظر جزئیات تاریخی همیشه دقیق نباشد، اما نقش آن فقط ثبت واقعه نیست؛ حافظه خانوادگی به نسل جدید میگوید که پیش از او جامعهای وجود داشته و تجربه کنونی آغاز تاریخ نیست.
بااینحال، حافظه شفاهی آسیبپذیر است. با مرگ نسل شاهدان، بخشی از اطلاعات ممکن است برای همیشه از میان برود. ازاینرو، یکی از مراحل گذار از بقا به بازسازی، تبدیل حافظه شفاهی به حافظه مستند است.
۳. محدودیت خانواده
خانواده، با همه اهمیت خود، نمیتواند جای نهادهای بزرگتر را بگیرد. خانواده میتواند زبان و خاطره را منتقل کند؛ اما بهتنهایی قادر به ایجاد دانشگاه، رسانه حرفهای، اقتصاد جمعی، سازمان سیاسی یا نظام حقوقی نیست. اگر جامعه برای نسلهای متوالی فقط بر خانواده متکی بماند، ممکن است هویت را حفظ کند اما ظرفیت عمومی آن رشد نکند. از همینجا ضرورت عبور از نهاد خویشاوندی به نهاد اجتماعی پدیدار میشود.