گفتار ششم از فصل دوم کتاب: از شکست تا احیای ملت ها
علی محقق نسب
گفتار ششم: شبکههای اجتماعی و اعتماد
۱. شبکه بهعنوان ذخیره قدرت
در دوره شکست، بسیاری از نهادهای رسمی ممکن است نابود شوند، اما روابط غیررسمی باقی بمانند. خانواده گسترده، خویشاوندان، همسایگان، همولایتیها، گروههای مهاجر و شبکههای حرفهای میتوانند اطلاعات، پول، کار، پناه و حمایت را منتقل کنند.
رابرت پاتنام (Robert D. Putnam) در بحث سرمایه اجتماعی بر اهمیت شبکهها، هنجارهای همکاری و اعتماد برای کنش جمعی تأکید کرده است. برای جامعه شکستخورده، این شبکهها ممکن است در مرحله نخست ابزار زنده ماندن باشند، اما در شرایط مناسب میتوانند هسته اولیه سازمانهای بزرگتر شوند.
۲. اعتماد بهعنوان سرمایه نامرئی
دو جامعه ممکن است از نظر جمعیت، ثروت و تحصیلات مشابه باشند، اما توان همکاری بسیار متفاوتی داشته باشند. اگر اعضای جامعه به یکدیگر اعتماد نکنند، ایجاد هر سازمانی پرهزینه میشود. هر کمک مالی با سوءظن همراه است، هر مدیر متهم به سوءاستفاده میشود وهر اختلاف به احتمال خیانت تعبیر میگردد. ازاینرو، اعتماد نوعی سرمایه نامرئی است.
اما اعتماد پایدار فقط با موعظه ایجاد نمیشود. شفافیت مالی، پاسخگویی، قواعد روشن، تجربه موفق همکاری و امکان تغییر مسالمتآمیز مدیران از مهمترین سازوکارهای تولید اعتماد نهادیاند.
این نکته بعدها در بحث نهادسازی اهمیت بیشتری خواهد یافت.
گفتار هفتم: دیاسپورا؛ از پراکندگی تا ظرفیت
۱. مهاجرت؛ زیان و امکان
مهاجرت در مرحله نخست ممکن است یکی از نشانههای شکست باشد. جامعه بخشی از جمعیت، نیروی جوان و متخصصان خود را از دست میدهد؛ اما همین مهاجرت میتواند در نسلهای بعد نتیجه متفاوتی ایجاد کند. مهاجران ممکن است به آموزش، سرمایه، رسانه آزاد، نهادهای بینالمللی و شبکههای سیاسی دسترسی پیدا کنند که جامعه مبدأ از آن ها محروم است.
بنابراین، دیاسپورا نمونه روشنی از پدیدهای است که میتواند هم پیامد شکست و هم بالقوه یکی از منابع احیا باشد.
۲. چه زمانی مهاجران به دیاسپورا تبدیل میشوند؟
هر جمعیت مهاجر الزاماً دیاسپورای مؤثر ایجاد نمیکند.
رابین کوهن (Robin Cohen) و ویلیام سفران (William Safran) در مطالعات دیاسپورا بر عناصری چون پراکندگی، حافظه سرزمین مبدأ، هویت جمعی و استمرار ارتباط با آن تأکید کردهاند.
برای نظریه حاضر، عنصر دیگری نیز اهمیت دارد: سازمانیافتگی.
صدها هزار مهاجر پراکنده ممکن است قدرت جمعی اندکی داشته باشند، در حالی که جمعیتی کوچکتر با انجمن، رسانه، شبکه حرفهای، مؤسسه پژوهشی و سازوکار تأمین مالی میتواند تأثیر بسیار بیشتری ایجاد کند. بنابراین، تعداد مهاجران بهتنهایی معیار قدرت دیاسپورا نیست.
۳. رابطه داخل و خارج
یکی از مشکلات دیاسپورا، فاصله تدریجی میان جامعه مهاجر و جامعه مبدأ است.
مهاجران ممکن است آزادی عمل، منابع وارتباطات بیشتری داشته باشند، اما شناخت آنان از واقعیتهای روزمره داخل بهتدریج کاهش یابد. در مقابل، جامعه داخل تجربه مستقیم شرایط را دارد اما ممکن است از منابع و آزادی کمتری برخوردار باشد. اگر این دو بخش از یکدیگر جدا شوند، سوءتفاهم و حتی رقابت شکل میگیرد؛ اما اگر ارتباط نهادی و منظم وجود داشته باشد، ظرفیتهای آنان مکمل میشود:
داخل، واقعیت میدانی و پیوند اجتماعی را فراهم میکند؛ خارج، بخشی از دانش، منابع، آزادی عمل و ارتباطات بینالمللی را. این ترکیب میتواند یکی از مهمترین پلهای میان بقا و احیا باشد.
گفتار هشتم: نهادهای کوچک؛ بذر نهادهای بزرگ
۱. اهمیت استمرار
در دوره ضعف، انتظار ایجاد فوری نهادهای بزرگ ممکن است واقعبینانه نباشد. یک مدرسه، انجمن دانشجویی، نشریه، صندوق کمک متقابل، مرکز فرهنگی یا گروه پژوهشی کوچک میتواند در نگاه نخست کماهمیت به نظر برسد؛ اما اگر استمرار پیدا کند، تجربه مدیریت، اعتماد و حافظه سازمانی ایجاد میکند. قدرت نهاد فقط در اندازه آن نیست؛ در توان ادامه یافتن آن است.
نهادی کوچک که بیست سال فعالیت میکند ممکن است برای احیای یک جامعه ارزشمندتر از سازمان بزرگی باشد که با هیجان تأسیس میشود و پس از دو سال فرو میپاشد.
۲. انتقال تجربه
یکی از معیارهای تبدیل سازمان به نهاد آن است که دانش و تجربه از اشخاص مستقل شود.
اگر با رفتن مؤسس، تمام اطلاعات، ارتباطات و منابع از میان بروند، هنوز با ساختاری شخصمحور مواجهیم. ثبت اسناد، حسابداری، آرشیو، آییننامه، تقسیم مسئولیت، آموزش نسل بعد و سازوکار جانشینی، فعالیت موقت را به نهاد پایدار نزدیک میکنند. این نکته حلقه اتصال فصل حاضر با بحث تفصیلی نهادسازی در فصلهای بعد است.
گفتار نهم: سرمایههای بقا چگونه به سرمایههای احیا تبدیل میشوند؟
۱. اصل تبدیل
اکنون میتوان تمایز مهمی را مطرح کرد: خانواده، حافظه، زبان، فرهنگ، دین، شبکه اجتماعی و دیاسپورا ممکن است یک ملت را زنده نگه دارند؛ اما برای احیا باید تبدیل شوند.
حافظه باید به شناخت تبدیل شود.
هویت باید به اعتماد و کرامت تبدیل شود.
خانواده باید با مدرسه و نهاد آموزشی پیوند بخورد.
افراد تحصیلکرده باید به شبکه سرمایه انسانی تبدیل شوند.
شبکههای غیررسمی باید به سازمان برسند.
ثروت پراکنده باید بتواند نهادهای پایدار را تأمین کند.
دیاسپورا باید از مجموعه مهاجران به شبکه سازمانیافته تبدیل شود.
در نتیجه، مسئله اصلی احیا فقط «داشتن سرمایه» نیست؛ توان تبدیل یک نوع سرمایه به نوع دیگر است.
۲. اصل اتصال
حتی سرمایههای متعدد اگر از یکدیگر جدا باشند، ممکن است قدرت کافی ایجاد نکنند.
جامعهای ممکن است تحصیلکردگان فراوان اما سازمان ضعیف داشته باشد؛ دیاسپورای ثروتمند داشته باشد اما اعتماد اندک؛ هویت قوی داشته باشد اما اقتصاد ناتوان؛ یا نهاد سیاسی داشته باشد اما سرمایه انسانی کافی نداشته باشد. ازاینرو، یکی از فرضیههایی که باید در فصلهای بعد آزموده شود چنین است:
قدرت احیا فقط حاصل جمع ظرفیتها نیست؛ کیفیت ارتباط میان آن ها نیز تعیینکننده است.
این فرضیه از تکرار ساده فهرست عوامل جلوگیری میکند و توجه را از «چه داریم؟» به «چگونه آنچه داریم با یکدیگر کار میکند؟» منتقل میسازد.
۳. بقا نباید به مقصد تبدیل شود
موفقیت در زنده ماندن میتواند خود خطری پنهان ایجاد کند. جامعه ممکن است به برگزاری مراسم، حفظ خاطرات و دفاع از هویت بسنده کند و تصور نماید وظیفه تاریخی خود را انجام داده است.
اما اگر در کنار این فعالیتها آموزش، سرمایه انسانی، اقتصاد، سازمان، نهاد و قدرت تصمیمگیری رشد نکند، فاصله میان استمرار فرهنگی و توان واقعی جامعه باقی خواهد ماند.
بنابراین: ملت ممکن است زنده باشد، اما هنوز توانمند نباشد. نظریه احیا دقیقاً از همین فاصله آغاز میشود.
جمعبندی فصل
این فصل نشان داد که ملتها پس از شکست لزوماً از نقطه صفر آغاز نمیکنند. خانواده، حافظه، زبان، فرهنگ، دین، شبکههای اجتماعی، نهادهای کوچک و اجتماعات مهاجر میتوانند رشته استمرار تاریخی را حفظ کنند. اما اهمیت همه این عناصر یکسان نیست و وجود آن ها بهتنهایی احیا را تضمین نمیکند. از بررسی این عوامل سه نتیجه نظری به دست میآید:
نخست: بقا حاصل یک عامل منفرد نیست؛ معمولاً منظومهای از عناصر مادی و معنایی استمرار جامعه را ممکن میسازد.
دوم: باید میان سرمایهای که فقط از نابودی جلوگیری میکند و سرمایهای که قابلیت تولید توانایی تازه دارد تفاوت گذاشت.
سوم: مهمترین مسئله در گذار از بقا به احیا، «تبدیل و اتصال» است؛ یعنی تبدیل حافظه به شناخت، آموزش به سرمایه انسانی، شبکه به سازمان، منابع به نهاد و پراکندگی به ظرفیت هماهنگ.
از این منظر، پرسش مرحله بعد روشن میشود.
اگر خانواده، حافظه، فرهنگ و شبکههای اجتماعی میتوانند ملتی را از نابودی حفظ کنند، آیا تجربه تاریخی نیز همین الگو را تأیید میکند؟ و هنگامی که سرزمین، جمعیت و ساختارهای اجتماعی در مقیاسی وسیع هدف بردگی، استعمار، تصرف و همانندسازی قرار میگیرند، چه چیزی باقی میماند و چه چیزی قابل بازسازی است؟