فصل دوم از کتاب: از شکست تا احیای ملت ها
علی محقق نسب
گفتار سوم: حافظه جمعی
۱. حافظه بهعنوان پل میان نسلها
موریس هالبواکس (Maurice Halbwachs) نشان داد که حافظه صرفاً پدیدهای فردی نیست؛ یادآوری گذشته در چارچوبهای اجتماعی شکل میگیرد. یان آسمن (Jan Assmann) نیز میان اشکال حافظه و استمرار فرهنگی در دورههای طولانیتر ارتباط برقرار کرده است.
برای ملت آسیبدیده، حافظه دستکم سه کارکرد دارد: مانع حذف گذشته میشود؛ پیوند میان نسلهای پیشین و نسل حاضر را حفظ میکند؛ و به جامعه امکان میدهد تجربه شکست را به موضوع شناخت تبدیل کند. جامعهای که گذشته خود را بهطور کامل فراموش کند، ممکن است حتی نتواند منشأ برخی نابرابریهای کنونی را تشخیص دهد.
۲. حافظه قربانی و حافظه تحلیلی
اما همه اشکال حافظه به یک اندازه برای احیا مفید نیستند.
میتوان میان «حافظه قربانی» و «حافظه تحلیلی» تمایز گذاشت.
حافظه قربانی میپرسد: چه بر سر ما آمد و چه کسی این کار را انجام داد؟
این پرسش ضروری است؛ زیرا حقیقت و مسئولیت نباید حذف شوند؛ اما حافظه تحلیلی یک گام جلوتر میرود و میپرسد: چرا این اتفاق ممکن شد؟ چه چیزی از میان رفت؟ چه چیزی باقی ماند؟ چه خطاهایی نباید تکرار شوند؟ و چه ظرفیتهایی باید ساخته شوند؟
بنابراین:
حافظه هنگامی به سرمایه احیا تبدیل میشود که از یادآوری رنج به تولید شناخت برای آینده برسد.
این تمایز به معنای فراموش کردن قربانیان نیست؛ برعکس، یکی از بهترین راههای احترام به قربانیان آن است که تجربه آنان به دانشی برای جلوگیری از تکرار فاجعه تبدیل شود.
۳. خطر اسارت در گذشته
حافظه میتواند جامعه را حفظ کند، اما اگر تمام هویت جمعی فقط بر رنج گذشته بنا شود، ممکن است افق آینده محدود گردد. جامعهای که همیشه خود را فقط «قربانی» تعریف میکند، ممکن است ناخواسته شکست را به بخش دائمی هویت خویش تبدیل کند.
احیا نیازمند گذار دشواری است: از «بر ما چه گذشته است؟» به «اکنون چه میتوانیم بسازیم؟»
این دو پرسش رقیب یکدیگر نیستند. جامعه سالم گذشته را فراموش نمیکند، اما اجازه نمیدهد گذشته تمام آینده را اشغال کند.
گفتار چهارم: زبان و فرهنگ
۱. زبان بهعنوان حامل حافظه
زبان فقط ابزار ارتباط نیست. نامها، ضربالمثلها، ادبیات، روایتهای تاریخی، مفاهیم اخلاقی و بخشی از حافظه جمعی در زبان ذخیره میشوند. از دست رفتن زبان میتواند دسترسی نسلهای بعد به بخشی از میراث پیشین را دشوار کند. به همین دلیل، سیاستهای همانندسازی در موارد متعدد تاریخی آموزش و استفاده عمومی از زبان جوامع تحت سلطه را هدف قرار دادهاند.
اعلامیه حقوق مردمان بومی در مواد ۱۳ و ۱۴ بر حق احیا، استفاده و انتقال زبان و نیز آموزش به زبان و متناسب با فرهنگ بومی تأکید دارد.
۲. فرهنگ؛ بیشتر از آیین و مراسم
فرهنگ را نباید فقط به لباس، موسیقی، غذا یا مراسم تقلیل داد. این عناصر ارزشمندند، اما فرهنگ همچنین شامل شیوههای انتقال دانش، الگوهای همکاری، روایتهای اخلاقی، ادبیات، هنر، روابط اجتماعی و تصور جامعه از خویشتن است.
ممکن است جامعهای جشنها و آیینهای خود را با قدرت حفظ کند، اما نهادهای تولید دانش، آموزش و همکاری در آن ضعیف باشند. در چنین وضعیتی، فرهنگ به حفظ تمایز کمک کرده است، اما هنوز به ظرفیت کامل احیا تبدیل نشده است.
۳. فرهنگ زنده و فرهنگ موزهای
فرهنگ زنده خود را با شرایط تازه سازگار میکند. اگر حفظ هویت به معنای منجمد کردن تمام شیوههای گذشته باشد، نسل جدید ممکن است میان مشارکت در جهان جدید و تعلق به جامعه تاریخی خود تعارض احساس کند.
جامعه پایدار قادر است میان استمرار و تحول تعادل ایجاد کند: آنچه برای هویت بنیادی است حفظ شود و آنچه صرفاً محصول شرایط تاریخی گذشته بوده است، امکان اصلاح داشته باشد.
از این منظر، احیا بازگشت کامل به گذشته نیست؛ توانایی بردن هویت تاریخی به آینده است.
گفتار پنجم: دین و نهادهای معنایی
۱. دین بهعنوان شبکه اجتماعی
در بسیاری از ملتها و جوامع آسیبدیده، نهادهای دینی نقشی فراتر از عبادت داشتهاند.
مسجد، کلیسا، کنیسه، معبد یا دیگر نهادهای دینی ممکن است در دوره فقدان دولت و سازمان سیاسی، محل آموزش، کمک متقابل، ثبت مناسبتها، انتقال زبان و گردهمایی اجتماعی باشند.
از این منظر، اهمیت دین برای بقا را نباید فقط از زاویه اعتقادی سنجید؛ دین در برخی تجربههای تاریخی زیرساخت اجتماعی استمرار نیز بوده است.
۲. توان و محدودیت نهاد دینی
همانند خانواده، نهاد دینی نیز میتواند حافظه و همبستگی را حفظ کند، اما الزاماً همه نیازهای احیا را تأمین نمیکند. جامعه جدید به آموزش تخصصی، اقتصاد، حقوق، رسانه، پژوهش، مدیریت و سازمان سیاسی نیاز دارد. اگر همه وظایف اجتماعی بر دوش نهاد دینی قرار گیرد، ممکن است هم نهاد دینی از وظیفه اصلی خود دور شود و هم سایر حوزهها رشد نکنند. بنابراین، یکی از نشانههای گذار از بقا به احیا تخصصی شدن نهادها است.
گفتار ششم: شبکههای اجتماعی و اعتماد
۱. شبکه بهعنوان ذخیره قدرت
در دوره شکست، بسیاری از نهادهای رسمی ممکن است نابود شوند، اما روابط غیررسمی باقی بمانند. خانواده گسترده، خویشاوندان، همسایگان، همولایتیها، گروههای مهاجر و شبکههای حرفهای میتوانند اطلاعات، پول، کار، پناه و حمایت را منتقل کنند.
رابرت پاتنام (Robert D. Putnam) در بحث سرمایه اجتماعی بر اهمیت شبکهها، هنجارهای همکاری و اعتماد برای کنش جمعی تأکید کرده است. برای جامعه شکستخورده، این شبکهها ممکن است در مرحله نخست ابزار زنده ماندن باشند، اما در شرایط مناسب میتوانند هسته اولیه سازمانهای بزرگتر شوند.
۲. اعتماد بهعنوان سرمایه نامرئی
دو جامعه ممکن است از نظر جمعیت، ثروت و تحصیلات مشابه باشند، اما توان همکاری بسیار متفاوتی داشته باشند. اگر اعضای جامعه به یکدیگر اعتماد نکنند، ایجاد هر سازمانی پرهزینه میشود. هر کمک مالی با سوءظن همراه است، هر مدیر متهم به سوءاستفاده میشود وهر اختلاف به احتمال خیانت تعبیر میگردد. ازاینرو، اعتماد نوعی سرمایه نامرئی است.
اما اعتماد پایدار فقط با موعظه ایجاد نمیشود. شفافیت مالی، پاسخگویی، قواعد روشن، تجربه موفق همکاری و امکان تغییر مسالمتآمیز مدیران از مهمترین سازوکارهای تولید اعتماد نهادیاند.
این نکته بعدها در بحث نهادسازی اهمیت بیشتری خواهد یافت.