جلسه هفتم
از قتلگاه تا شام؛ آغاز رسالت زینب کبری
آیت الله علی محقق نسب
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله و أصحابه اجمعین.
خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید:
«وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ» سست نشوید و اندوهگین نباشید، شما برترید اگر ایمان داشته باشید.
این آیه را خداوند در روزهای شکست ظاهری مسلمانان نازل کرد؛ زیرا در منطق قرآن همیشه پیروزی با غلبه نظامی سنجیده نمیشود. گاهی لشکری شکست میخورد اما تاریخ را فتح میکند.
گاهی حکومتی پیروز میدان میشود اما در حافظه تاریخ شکست میخورد.
عصر عاشورا یکی از همین لحظات است. دشمن گمان میکرد همه چیز تمام شده است.
حسین کشته شده است. یارانش به شهادت رسیدهاند. خیمهها سوختهاند. زنان و کودکان بیپناه شدهاند.
اما حقیقت آن بود که مهمترین مرحله نهضت تازه آغاز شده بود.
عصر عاشورا
خورشید عاشورا غروب میکرد. جسدهای مطهر شهیدان بر روی خاک گرم کربلا افتاده بود. هیچ پیکری دفن نشده بود. هیچ مادری کنار فرزندش نبود. هیچ خواهری بر بالین برادرش ننشسته بود.
در همان هنگام فرمان حمله به خیمهها صادر شد. مورخان نوشتهاند سپاهیان به خیمهها هجوم آوردند.
اموال را غارت کردند. گوشواره از گوش کودکان کشیدند. چادر از سر زنان برداشتند. حتی مقنعه و پوشش دختران رسول خدا را نیز ربودند. این همان سپاهی بود که خود را مسلمان مینامید. این همان مردمی بودند که هر روز نام پیامبر را در اذان تکرار میکردند.
آتش در خیمهها
سپس دستور آتش زدن خیمهها صادر شد. شعلهها بالا رفت. صدای گریه کودکان بلند شد. دختران کوچک در بیابان میدویدند. زنان به دنبال کودکان میگشتند. در میان آن آتش و دود، زنی قامت برافراشته بود. نامش زینب بود.
زینب، روایتگر نهضت آزادی خواهی عاشورا
خواهر حسین. او باید کاروان را حفظ میکرد. باید کودکان را جمع میکرد. باید امام سجاد علیهالسلام را حفظ میکرد. وباید پیام عاشورا را به آینده میرساند. در آن شب زینب تنها یک خواهر داغدار نبود. رهبر یک نهضت بود. نهضت حسینی، نهضت مکتب تشیع علوی. مکتبی که زنانش همانند مردان در برابر ستم استاده اند. مانند مردان در سنگر های نبرد قراردارند. اگر تاریخ عاشورا وتاریخ صدر اسلام خوانده شود، به خوبی دانسته می شود که خانه نشینی زنان سنت قبیله ای وبر خاسته از جامعه نا امن است، نه بر خاسته از مقررات دینی.
نخستین شب اسارت
شب یازدهم محرم فرا رسید. شبی که در تاریخ به «لیلة الوحشة» مشهور شده است. کاروان اهلبیت بدون خیمه ماند. بدون سرپرست ماند. بدون پناه ماند. کودکان از ترس بیدار میشدند. نام پدران خود را صدا میزدند. وهر بار با واقعیتی تلخ روبهرو میشدند. پدری باقی نمانده بود. برادری باقی نمانده بود.عمویی وجود نداشت. تنها زینب مانده بود وبیماری که فردا باید امام امت میشد؛ علی بن الحسین علیهالسلام.
حرکت به سوی کوفه
صبح روز یازدهم محرم، اسیران را آماده حرکت کردند. اما پیش از حرکت، آنان را از کنار قتلگاه عبور دادند. تا دل هایشان بیشتر بسوزند. قدرت یزید را بیشتر إحساس کنند. بفهمند که انتقام خاندان أبو سفیان وشجره ملعونه گرفته شده است.
یکی از جانسوزترین صحنههای تاریخ همین جاست. زنان اهلبیت چشمشان به بدنهای قطعه قطعه شهدا افتاد. چشمشان به بدن حسین افتاد. بدنی بیسر. پیکری زیر سم اسبها.
در آن لحظه زینب خود را روی بدن برادر انداخت و گفت:
«اللهم تقبل منا هذا القربان» خدایا این قربانی را از ما بپذیر. این جمله اوج معرفت زینب است. در میان آن همه مصیبت، هنوز خدا را میبیند.
ورود به کوفه
کاروان اسیران وارد کوفه شد. همان شهری که هزاران نامه نوشته بود. همان شهری که مسلم را تنها گذاشته بود. همان شهری که حسین را دعوت کرده و سپس رهایش کرده بود. مردم برای تماشا آمده بودند. بعضی گریه میکردند. بعضی متحیر بودند. اما زینب سکوت نکرد.
خطبه زینب در کوفه
زینب برخاست.
سخن گفت. وکوفه را لرزاند. فرمود:
ای مردم کوفه! ای اهل نیرنگ! ای اهل خیانت! آیا گریه میکنید؟ اشکهایتان هرگز خشک نشود.
گریه کنید که ننگی بزرگ برای خود خریدهاید.
مورخان نوشتهاند مردم چنان گریستند که صدای ضجه از هر سو بلند شد. اما زینب آمده بود تا حقیقت را بگوید. آمده بود تا اجازه ندهد دستگاه تبلیغاتی امویان، حسین را خارجی و شورشی معرفی کند.
سخنرانی امام سجاد
سپس امام سجاد علیهالسلام سخن گفت. خود را معرفی کرد.
فرمود: من فرزند مکه و منایم. من فرزند زمزم و صفایم. من فرزند محمد مصطفایم.
مردم تازه فهمیدند اسیرانی که مقابل آنان ایستادهاند، خاندان پیامبر هستند. شهر کوفه دگرگون شد.
ابن زیاد احساس خطر کرد. زیرا فهمید جنگ نظامی تمام شده اما جنگ افکار عمومی آغاز شده است.
مجلس ابن زیاد
اسیران را به قصر ابن زیاد بردند.
او سر مطهر امام حسین را مقابل خود گذاشته بود. با چوب بر لب و دندان حسین میزد.
ناگهان زید بن ارقم، صحابی پیامبر، فریاد زد: این چوب را بردار!
من بارها دیدم رسول خدا همین لبها را میبوسید. اما ابن زیاد مست قدرت بود. گمان میکرد پیروز شده است. در آن هنگام زینب برخاست. با اقتدار سخن گفت.
ابن زیاد پرسید: کار خدا را با برادرت چگونه دیدی؟ پاسخی شنید که کاخ حکومت را لرزاند.
فرمود:
«ما رأیت إلا جمیلا» جز زیبایی چیزی ندیدم. چه کسی میتواند در میان آن همه مصیبت چنین سخنی بگوید؟ فقط کسی که خدا را میبیند.
حرکت به سوی شام
ابن زیاد تصمیم گرفت اسیران را به شام بفرستد. شام مرکز حکومت یزید بود. سالها تبلیغات اموی در آنجا جریان داشت. بسیاری از مردم شام حتی اهلبیت پیامبر را نمیشناختند. کاروان را در شهرها گرداندند. سرهای شهدا بر نیزهها بود. واهلبیت در غل و زنجیر. اما هر جا توقف میکردند، حقیقت نیز منتشر میشد. هر منزل به یک رسانه تبدیل شده بود. هر توقف به یک افشاگری تبدیل شده بود. هر اشک کودک یتیم، مشروعیت حکومت اموی را نابود میکرد.
ورود به شام
یزید تصور میکرد امروز روز پیروزی اوست. شهر را آذین بستند. مردم را جمع کردند. طبلها به صدا درآمد. اما کسی نمیدانست شکست بزرگ بنیامیه درست در همین روز آغاز خواهد شد.
زیرا اسیرانی وارد شام شدند که اگرچه دستهایشان بسته بود، اما زبانشان آزاد بود. وحقایقی را فریاد میزدند که هیچ شمشیری توان خاموش کردن آن را نداشت.
خلاصه وبر آیند
اگر عاشورا روز شهادت حسین بود، روزهای پس از عاشورا روز پیروزی زینب بود. دشمن میخواست صدای حسین را خاموش کند. اما زینب آن صدا را به همه تاریخ رساند. دشمن میخواست حقیقت دفن شود. اما زینب حقیقت را زنده کرد. دشمن میخواست اهلبیت تحقیر شوند. اما آنان در اوج اسارت، عزت را معنا کردند. واینگونه مرحله دوم نهضت حسینی آغاز شد. نهضتی که از کربلا گذشت. از کوفه عبور کرد. واکنون در قلب حکومت اموی، در شام، آماده وارد کردن آخرین ضربه به بنیامیه بود.
والسلام