فصل اول از کتاب: از شکست تا احیای ملت ها
علی محقق نسب
فصل اول: ملتها چگونه شکست میخورند؟
مقدمه
شناخت شکست تنها با مشاهده نتیجه نهایی آن ممکن نیست. هنگامی که ملتی قدرت سیاسی، سرزمین، امنیت یا بخشی از ظرفیتهای تاریخی خود را از دست میدهد، آنچه در پایان دیده میشود غالباً محصول فرایندی است که سالها یا حتی نسلها پیش از لحظه آشکار شکست آغاز شده است.
ازاینرو، مسئله این فصل تکرار تعریف شکست یا احیا نیست؛ این مفاهیم در مقدمه کتاب چارچوب اولیه خود را یافتهاند. پرسش این فصل بنیادیتر است: شکست چگونه تولید میشود، چگونه گسترش مییابد و چگونه میتواند خود را در نسلهای بعد بازتولید کند؟
ممکن است نخستین ضربه در میدان جنگ وارد شود، اما آثار آن به سرزمین، جمعیت و اقتصاد سرایت کند؛ ضعف اقتصادی آموزش را محدود سازد؛ ضعف آموزش تولید نخبگان را کاهش دهد؛ کمبود نخبگان نهادها را تضعیف کند؛ ضعف نهادها اختلافات داخلی را تشدید نماید؛ و مجموعه این عوامل جامعه را در برابر بحران بعدی آسیبپذیرتر سازد. بدین ترتیب، شکست از یک حادثه به یک چرخه تبدیل میشود.
بنابراین، این فصل شکست را بیش از آن که یک «وضعیت» بداند، یک فرایند چندلایه و زنجیرهای مطالعه میکند. این تغییر زاویه دید برای نظریه احیا اهمیت اساسی دارد؛ زیرا اگر سازوکار تولید شکست شناخته شود، بعدها میتوان پرسید کدام حلقههای همان زنجیره باید متوقف، اصلاح یا معکوس شوند.
گفتار اول: ساختار و ابعاد شکست
۱. شکست به منزله فرایند
در بسیاری از روایتهای تاریخی، شکست با یک تاریخ مشخص شناخته میشود: روز سقوط یک پایتخت، پایان یک جنگ، امضای یک معاهده یا فروپاشی یک حکومت. این تاریخها برای ثبت وقایع ضروریاند، اما برای فهم شکست یک ملت کافی نیستند.
شکست تاریخی معمولاً دارای «پیشتاریخ» است. ضعفهایی ممکن است پیش از حادثه نهایی شکل گرفته باشند: کاهش توان اقتصادی، عقبماندگی آموزشی، فرسایش نهادها، اختلاف نخبگان، وابستگی خارجی یا ناتوانی در شناخت تحولات محیطی. حادثه نهایی در چنین وضعیتی گاه بیش از آن که آغاز شکست باشد، آشکارکننده ضعفی است که پیشتر شکل گرفته است.
از سوی دیگر، شکست دارای «پستاریخ» نیز هست. پایان جنگ یا سرکوب الزاماً به معنای پایان آثار شکست نیست. پیامدهای جمعیتی، اقتصادی، نهادی و روانی ممکن است برای نسلها ادامه پیدا کنند.
ازاینرو، تحلیل علمی شکست باید سه مرحله را از هم تفکیک کند:
الف) شرایطی که پیش از حادثه، آسیبپذیری را ایجاد یا افزایش دادهاند؛
ب) حادثه یا مجموعه حوادثی که ضربه اصلی را وارد کردهاند؛
ج) سازوکارهایی که آثار شکست را پس از پایان حادثه بازتولید میکنند.
این تفکیک بعدها در تعیین راهبرد احیا اهمیت فراوان خواهد داشت؛ زیرا درمان آثار شکست بدون شناخت منشأ و سازوکار استمرار آن ممکن است تنها به اصلاح ظواهر منتهی شود.
۲. شکست سیاسی و از دست رفتن قدرت تصمیمگیری
یکی از عمیقترین ابعاد شکست، کاهش یا از دست رفتن توان یک جامعه برای مشارکت مؤثر در تصمیمهایی است که سرنوشت آن را تعیین میکنند.
قدرت تصمیمگیری الزاماً به معنای برخورداری از دولت مستقل نیست. جامعهای ممکن است درون یک دولت بزرگتر زندگی کند، اما از طریق حقوق تضمینشده، نهادهای نمایندگی، خودگردانی، مشارکت سیاسی یا دیگر سازوکارها در تعیین امور اساسی خویش نقش مؤثر داشته باشد.
در مقابل، ممکن است جمعیتی از نظر رسمی شهروند یک کشور باشد، اما در تصمیمهای مربوط به سرزمین، منابع، آموزش، فرهنگ، امنیت یا آینده سیاسی خود عملاً نقشی نداشته باشد.
از این منظر، شکست سیاسی هنگامی عمیقتر میشود که یک ملت از فاعل سیاسی به موضوع تصمیم دیگران تبدیل شود. این معیار برای نظریه احیا اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا یکی از نشانههای خروج از وضعیت شکست، بازیابی تدریجی ظرفیت تصمیمگیری است.
۳. شکست سرزمینی و جغرافیایی
سرزمین فقط محل سکونت نیست؛ ظرف بخشی از زندگی تاریخی یک جامعه است. جمعیت، منابع، مراکز فرهنگی، شبکههای اقتصادی، اماکن تاریخی و امکان سازمانیابی اجتماعی در جغرافیا شکل میگیرند. از دست دادن سرزمین، تقسیم آن، جابهجایی اجباری جمعیت یا تغییر ساختار مالکیت میتواند روابط اجتماعی یک ملت را دگرگون سازد.
اما اهمیت سرزمین برای همه ملتها یکسان نیست. برخی جوامع هویت و سازمان تاریخی خود را بهشدت با قلمرو مشخص پیوند دادهاند؛ برخی دیگر در دورههای طولانی پراکندگی توانستهاند بخش مهمی از استمرار جمعی خود را از طریق خانواده، دین، زبان، نهادهای فرهنگی و شبکههای فرامرزی حفظ کنند.
بنابراین، در تحلیل شکست سرزمینی نباید فقط پرسید «چه مقدار زمین از دست رفت؟»؛ بلکه باید پرسید: از دست دادن سرزمین چه تأثیری بر جمعیت، منابع، نهادها، حافظه، سازمان و قدرت سیاسی گذاشت؟ این پرسش، سرزمین را از یک مسئله صرفاً جغرافیایی به یکی از حلقههای ساختار قدرت تبدیل میکند.
۴. شکست جمعیتی
نابودی یا پراکندگی جمعیت از عمیقترین اشکال شکست است. نسلکشی، قتلعام، بردگی، کوچ اجباری، پاکسازی جمعیتی و مهاجرت گسترده میتوانند نهفقط شمار افراد، بلکه ساختار اجتماعی یک ملت را تغییر دهند.
همه خسارتهای جمعیتی نیز ارزش اجتماعی یکسانی ندارند. نابودی بخش بزرگی از نسل جوان، نخبگان، آموزگاران، رهبران اجتماعی، صاحبان حرفه یا حافظان دانش و فرهنگ میتواند پیامدهایی فراتر از کاهش عددی جمعیت داشته باشد. جامعه در چنین وضعیتی با نوعی «گسست نسلی» مواجه میشود. تجربهای که باید از یک نسل به نسل بعد منتقل میشد، ناقص میماند و نسل تازه ناچار میشود بخشی از ظرفیتهای اجتماعی را از نو ایجاد کند.
پراکندگی نیز وضعی دوگانه دارد. در مرحله نخست ممکن است جامعه را ضعیف کند، اما اگر شبکههای مهاجران حفظ و سازمانیافته شوند، همان پراکندگی بعدها میتواند به منبع دانش، سرمایه و ارتباطات تبدیل شود. این دوگانگی یکی از موضوعاتی است که در فصلهای بعد و در مطالعات موردی آزموده خواهد شد.
۵. شکست نهادی
شاید یکی از پایدارترین صورتهای شکست، نابودی یا فرسایش نهادها باشد.
افراد عمر محدودی دارند؛ نهادها امکان انتقال تجربه میان نسلها را فراهم میکنند. مدرسه، دانشگاه، انجمن، رسانه، نهاد فرهنگی، سازمان مدنی، مؤسسه اقتصادی و سازمان سیاسی هر یک بخشی از حافظه عملی جامعه را نگهداری میکنند.
جامعهای که نهادهای خود را از دست میدهد، ممکن است افراد برجسته فراوانی داشته باشد اما هر نسل ناچار شود بسیاری از کارها را از نقطه آغاز شروع کند. در چنین وضعیتی، موفقیتهای فردی بهسادگی به ظرفیت جمعی تبدیل نمیشوند.
این تمایز اساسی است:
سرمایه فردی هنگامی به قدرت جمعی تبدیل میشود که سازوکاری برای پیوند، استمرار و انتقال آن وجود داشته باشد. از همین رو، نابودی نهادها میتواند حتی پس از پایان عامل خارجی شکست، ضعف را ادامه دهد.
۶. شکست اقتصادی و وابستگی
قدرت جمعی بدون منابع پایدار دشوار است. جامعهای که برای آموزش، رسانه، سازمان، پژوهش، فعالیت حقوقی و تأمین نهادهای خود منابع کافی ندارد، در بسیاری از تصمیمهای مهم وابسته خواهد ماند. شکست اقتصادی میتواند از مصادره زمین و دارایی، محرومیت از مشاغل، تبعیض در دسترسی به سرمایه، نابودی شبکههای تجاری یا جابهجایی اجباری جمعیت ناشی شود.
اما فقر فقط یک پیامد شکست نیست؛ میتواند خود به عامل بازتولید شکست تبدیل شود.
فقر آموزش را محدود میکند؛ ضعف آموزش فرصتهای اقتصادی را کاهش میدهد؛ ضعف اقتصادی نهادها را وابسته میسازد؛ و نهاد وابسته قدرت برنامهریزی بلندمدت کمتری خواهد داشت.
به این ترتیب، حلقهای شکل میگیرد که در آن نتیجه شکست به علت شکست بعدی تبدیل میشود.
در عین حال، برخورداری از ثروت بهتنهایی نشانه احیا نیست. اگر منابع پراکنده، مصرفی یا وابسته به اشخاص باشند و به سرمایه نهادی تبدیل نشوند، قدرت پایدار تولید نمیکنند.
۷. شکست آموزشی و گسست تولید نخبگان
آموزش یکی از مهمترین حلقههای میان نسلهاست.
محروم کردن یک جامعه از آموزش فقط فرصتهای فردی اعضای آن را کاهش نمیدهد؛ ظرفیت آن جامعه برای تولید پزشک، حقوقدان، اقتصاددان، مدیر، آموزگار، پژوهشگر، روزنامهنگار، دیپلمات و متخصص را نیز محدود میکند. در نتیجه، جامعه ممکن است برای اداره امور خویش به نیروهای بیرونی وابسته شود یا نتواند مطالبات خود را به زبان حقوقی، علمی و سیاسی مؤثر بیان کند.
بااینحال، تعداد تحصیلکردگان معیار کافی نیست.
اگر آموزش به مهاجرت دائمی نخبگان منتهی شود و هیچ شبکهای میان آنان و جامعه باقی نماند، بخشی از سرمایه انسانی از دسترس جمعی خارج میشود. برعکس، اگر مهاجران تحصیلکرده در شبکههای پایدار قرار گیرند، مهاجرت میتواند مسیر انتقال دانش، منابع و ارتباطات جهانی شود.
بنابراین، معیار اساسی این نیست که یک ملت «چند تحصیلکرده» دارد؛ بلکه این است که چه مقدار از دانش موجود میتواند به ظرفیت قابل استفاده جمعی تبدیل شود.
۸. شکست اعتماد
جامعه فقط با قانون و سازمان اداره نمیشود؛ اعتماد نیز نوعی سرمایه است.
سرکوب طولانی، جاسوسی، همکاری اجباری، رقابت بر سر منابع محدود، فساد، خیانتهای سیاسی و شکستهای مکرر سازمانی میتوانند اعتماد میان اعضای جامعه را فرسوده کنند.
هنگامی که اعتماد کاهش مییابد، هزینه هر اقدام جمعی افزایش پیدا میکند. جمعآوری پول دشوار میشود؛ انتخاب مدیر با سوءظن همراه است؛ اختلاف سیاسی به اتهام خیانت تبدیل میشود؛ و تشکیل سازمان پایدار مشکلتر میگردد.
از این منظر، بیاعتمادی فقط یک پیامد روانی شکست نیست؛ میتواند به یک ساختار تولید ناتوانی تبدیل شود. این نکته در نظریه احیا اهمیت اساسی خواهد داشت؛ زیرا نهادی که بر بستر بیاعتمادی ساخته شود، حتی با منابع مالی و انسانی مناسب نیز ممکن است شکننده باقی بماند