ملت ها چگونه شکست می خورند؟

ادامه مطلب از کتاب: از شکست تا احیای ملت ها

علی محقق نسب

 

گفتار دوم: عوامل خارجی شکست

۱. عدم توازن قدرت

ملت‌ها همیشه در شرایط برابر با یکدیگر مواجه نشده‌اند. تفاوت عظیم در جمعیت، فناوری، قدرت نظامی، اقتصاد و دسترسی به متحدان می‌تواند سرنوشت منازعات را تعیین کند.

برتری قدرت خارجی گاه چنان گسترده است که تحلیل شکست صرفاً بر اساس عملکرد جامعه مغلوب، تصویر نادرستی ایجاد می‌کند.

ازاین‌رو، نخستین اصل در تحلیل منصفانه شکست آن است که ساختار واقعی قدرت سنجیده شود.

پرسش این نیست که چرا جامعه ضعیف‌تر نتوانست همان کاری را انجام دهد که قدرتی بسیار بزرگ‌تر انجام می‌داد؛ بلکه باید بررسی کرد در محدوده امکانات واقعی خود چه ظرفیت‌هایی داشت، کدام ظرفیت‌ها را به کار گرفت و کدام فرصت‌ها را از دست داد.

۲. استعمار و تخریب ظرفیت

استعمار تنها تصرف سرزمین نبود. در بسیاری از موارد، ساختار مالکیت، اقتصاد، آموزش، حکومت محلی، مرزبندی سیاسی و روابط اجتماعی جوامع تحت استعمار را تغییر داد.

برخی ساختارهای جدید پس از پایان رسمی استعمار نیز باقی ماندند.

به همین دلیل، استقلال حقوقی الزاماً به معنای پایان تمام آثار شکست است. ممکن است پرچم و حکومت تغییر کند، اما وابستگی اقتصادی، ضعف نهادی یا مرزهای بحران‌زا همچنان ادامه یابد.

این مسئله نشان  می‌دهد که باید میان پایان سلطه رسمی و پایان سازوکارهای تولید ضعف تفاوت گذاشت.

۳. نسل‌کشی، اخراج و نابودی ساختار اجتماعی

در نسل‌کشی و پاک‌سازی جمعیتی، موجودیت انسانی و اجتماعی جامعه هدف قرار می‌گیرد. کشتن انسان‌ها، نابودی خانواده‌ها، اخراج جمعیت، تصرف اموال و تخریب نهادها می‌تواند هم‌زمان چندین حلقه از ظرفیت یک ملت را از میان ببرد.

کنوانسیون جلوگیری و مجازات جنایت نسل‌کشی ۱۹۴۸، نسل‌کشی را با اعمالی تعریف می‌کند که با قصد نابودی کلی یا جزئی یک گروه ملی، قومی، نژادی یا مذهبی انجام می‌شوند (ماده ۲).

برای موضوع این کتاب، اهمیت این تعریف در آن است که نشان می‌دهد برخی شکست‌ها محصول رقابت عادی سیاسی نیستند؛ بلکه با اقداماتی مواجهیم که خود موجودیت گروه را هدف قرار داده‌اند.

در چنین مواردی، نظریه احیا باید علاوه بر بازسازی ظرفیت، مسئله حقیقت، عدالت، جبران و تضمین عدم تکرار را نیز در نظر گیرد.

۴. همانندسازی اجباری

نابودی یک ملت همیشه با کشتار صورت نمی‌گیرد.

ممنوعیت زبان، حذف آموزش فرهنگی، تغییر اجباری نام‌ها، جدا کردن کودکان از خانواده، سرکوب آیین‌ها و بی‌اعتبار کردن هویت می‌تواند به فرسایش تدریجی استمرار جمعی منجر شود.

اعلامیه سازمان ملل درباره حقوق مردمان بومی، به‌ویژه در مواد ۸، ۱۱، ۱۳ و ۱۴، بر حمایت در برابر همانندسازی اجباری وبر حقوق فرهنگی، زبانی و آموزشی تأکید می‌کند.

اهمیت این مسئله برای نظریه شکست روشن است: ممکن است جمعیت از نظر فیزیکی باقی بماند، اما سازوکار انتقال هویت میان نسل‌ها تضعیف شود. بنابراین، بقا فقط بقای جسمانی نیست.

 

گفتار سوم: عوامل داخلی و افزایش آسیب‌پذیری

۱. ضرورت تحلیل بدون سرزنش قربانی

تحلیل عوامل داخلی از حساس‌ترین بخش‌های مطالعه شکست ملت‌هاست.

دو خطا باید هم‌زمان کنار گذاشته شوند.

خطای نخست آن است که تمام شکست به ضعف‌های داخلی نسبت داده شود و مسئولیت مهاجم، استعمارگر یا عامل جنایت کم‌رنگ گردد.

خطای دوم آن است که هرگونه بررسی ضعف داخلی به‌عنوان سرزنش قربانی کنار گذاشته شود.

هیچ ضعف داخلی نسل‌کشی، استعمار، بردگی، قتل‌عام یا اخراج جمعی را توجیه نمی‌کند. مسئولیت جنایت متعلق به عامل آن است. اما جامعه‌ای که می‌خواهد از تاریخ بیاموزد، حق دارد بپرسد: چه چیزی ما را آسیب‌پذیر کرد؟ چه ظرفیت‌هایی وجود نداشت؟ چه تصمیم‌هایی نادرست بود؟ و چه چیزی باید ساخته شود تا همان وضعیت تکرار نشود؟

این پرسش‌ها سرزنش قربانی نیستند؛ آسیب‌شناسی برای آینده‌اند.

۲. چندپارگی بدون سازوکار همکاری

اختلاف درون ملت‌ها طبیعی است. جامعه بدون اختلاف، جامعه‌ای واقعی نیست. مسئله هنگامی آغاز می‌شود که اختلاف فاقد سازوکار مدیریت باشد.

اگر هر اختلاف سیاسی به دشمنی وجودی تبدیل شود، هر جریان سازمان مستقل و ناسازگار خود را بسازد و همکاری فقط در صورت تسلیم دیگران ممکن باشد، انرژی جامعه به جای افزایش قدرت جمعی صرف خنثی کردن نیروهای داخلی می‌شود.

بنابراین، مشکل اصلی «وجود اختلاف» نیست؛ بلکه فقدان قواعد همکاری در عین اختلاف است.

این تمایز از نظر نظری مهم است. احیا نیازمند یکسان شدن همه نیست؛ نیازمند توان همکاری میان متفاوت‌هاست.

۳. شخص‌محوری

جامعه تحت فشار ممکن است برای بسیج سریع به رهبر قدرتمند نیاز پیدا کند. اما اگر سازمان، منابع، ارتباطات و مشروعیت همگی به یک شخص وابسته شوند، قدرت ظاهری می‌تواند شکنندگی عمیقی در خود داشته باشد. مرگ، حذف، تبعید یا شکست یک رهبر در چنین ساختاری ممکن است کل سازمان را فروبپاشد. ازاین‌رو، معیار رهبری موفق فقط قدرت بسیج نیست.

رهبری تاریخی هنگامی به سرمایه پایدار تبدیل می‌شود که بتواند بخشی از قدرت شخصی را به نهاد، قاعده، جانشینی و حافظه سازمانی منتقل کند.

۴. ضعف در شناخت محیط

قدرت فقط داشتن منابع نیست؛ فهم محیط نیز بخشی از قدرت است. جامعه‌ای ممکن است شجاع، منسجم و برخوردار از منابع باشد، اما اگر تغییر موازنه منطقه‌ای، فناوری، اقتصاد، حقوق بین‌الملل یا سیاست قدرت‌های بزرگ را نادرست بفهمد، تصمیم‌های پرهزینه اتخاذ کند.

یکی از خطرهای جوامع گرفتار شکست آن است که تجربه گذشته را به نسخه ثابت آینده تبدیل کنند.

اما ابزارهایی که در یک دوره مفید بوده‌اند ممکن است در دوره‌ای دیگر کارایی نداشته باشند.

بنابراین: حفظ هدف تاریخی نباید با ثابت نگه‌داشتن ابزار تاریخی اشتباه شود.

توان یادگیری، اصلاح راهبرد و فهم تغییرات محیطی بخشی از ظرفیت بقا و احیاست.

۵. وابستگی به حمایت خارجی

ملت‌های ضعیف در بسیاری از دوره‌های تاریخی برای مقابله با قدرت‌های بزرگ‌تر به متحد خارجی نیاز داشته‌اند. اصل استفاده از حمایت خارجی لزوماً نشانه ضعف راهبردی نیست. مشکل هنگامی ایجاد می‌شود که حمایت خارجی جای ظرفیت داخلی را بگیرد.

دولت‌ها و قدرت‌های خارجی براساس منافع خود عمل می‌کنند و اتحادهای آنان ممکن است با تغییر شرایط دگرگون شود. اگر سازمان، منابع، مشروعیت و برنامه یک جامعه همگی به حامی بیرونی وابسته باشند، تغییر سیاست آن حامی می‌تواند تمام پروژه را متزلزل کند.

قاعده‌ای که از این بحث برای فصل‌های بعد باقی می‌ماند چنین است:

حمایت خارجی می‌تواند ظرفیت داخلی را تقویت کند؛ اما نمی‌تواند برای مدت طولانی جای آن را بگیرد.

 

گفتار چهارم: چرخه بازتولید شکست

۱. از پیامد به علت

یکی از مهم‌ترین یافته‌های نظری این فصل آن است که پیامدهای شکست می‌توانند به علل شکست‌های بعدی تبدیل شوند. برای مثال: از دست دادن سرزمین می‌تواند فقر ایجاد کند؛ فقر می‌تواند آموزش را کاهش دهد؛ ضعف آموزش تولید نخبگان را محدود کند؛ کمبود نخبگان نهادها را تضعیف کند؛ ضعف نهادها سازمان‌یابی را دشوار سازد؛ ضعف سازمان قدرت سیاسی را کاهش دهد؛ و کاهش قدرت سیاسی امکان دفاع از منابع و حقوق را کمتر کند.

بدین ترتیب، چرخه بسته‌ای شکل می‌گیرد که می‌تواند حتی بدون تکرار حادثه نخست، ضعف را بازتولید کند. این شاید یکی از مهم‌ترین تفاوت‌های میان حادثه شکست و ساختار شکست باشد.

حادثه ممکن است پایان یابد؛ ساختار می‌تواند باقی بماند.

۲. انتقال شکست میان نسل‌ها

برخی آثار شکست از طریق ساختارهای عینی منتقل می‌شوند: فقر، محرومیت آموزشی، فقدان مالکیت یا نبود نهاد. برخی دیگر از طریق حافظه و رفتار اجتماعی انتقال می‌یابند: ترس، بی‌اعتمادی، احساس ناتوانی یا انتظار شکست.

بنابراین، نسل جدید ممکن است خود حادثه اصلی را تجربه نکرده باشد، اما در ساختاری زندگی کند که محصول آن حادثه است. همین نکته توضیح می‌دهد چرا گذشت زمان به‌تنهایی درمان شکست نیست. زمان تنها هنگامی به سود احیا عمل می‌کند که در طول آن ظرفیت‌های تازه ساخته شوند.

۳. عادی شدن وضعیت شکست

یکی از خطرناک‌ترین مراحل زمانی است که وضعیت استثنایی به امر عادی تبدیل شود.

جامعه ممکن است به محرومیت، پراکندگی، فقدان نهاد یا عدم مشارکت سیاسی چنان عادت کند که آنها را نه پیامد تاریخی قابل تغییر، بلکه ویژگی طبیعی زندگی خود تصور نماید.

در این مرحله، شکست فقط در ساختارهای بیرونی نیست؛ افق انتظار جامعه نیز محدود شده است.

احیا از این منظر نیازمند تغییر یک پرسش است:

به جای اینکه جامعه بپرسد «چگونه در این وضعیت دوام بیاوریم؟»، باید بتواند بپرسد:

«چه ظرفیت‌هایی باید بسازیم تا این وضعیت دیگر طبیعی و دائمی نباشد؟»

۴. فرصت تاریخی و آمادگی

تاریخ خطی نیست. جنگ‌ها، فروپاشی امپراتوری‌ها، تغییر نظام بین‌المللی، انقلاب فناوری، تحولات حقوقی و بحران‌های منطقه‌ای می‌توانند وضعیت‌هایی را که دهه‌ها ثابت به نظر می‌رسیدند تغییر دهند.

اما فرصت تاریخی میان ملت‌های آماده و ناآماده نتایج یکسان ایجاد نمی‌کند. اگر جامعه پیش از رسیدن فرصت، نخبگان، سازمان، منابع، اطلاعات، شبکه و برنامه نداشته باشد، ممکن است فرصت پیش از آن که بتواند از آن استفاده کند بسته شود.

ازاین‌رو:

آمادگی باید پیش از فرصت ساخته شود، نه پس از آن. این اصل در مطالعات تاریخی بعدی آزموده خواهد شد.

 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



خبرهای مرتبط